عناوین : قصه کودکانه

ادبیات قصه کودکانه

داستان خرگوش دانا و شیر

نویسنده
روزگاری در یک جنگل زیبا یک شیر عصبانی و بداخلاق زندگی می کرد، او پادشاه جنگل بود و حیوانات زیادی را برای اینکه غذای خود را تامین کند، کشته بود و به همین دلیل همه...
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه شنل قرمزی

نویسنده
روزي روزگاری دختر كوچكي در دهكده اي نزديك به جنگل زندگي مي كرد. دخترك هر موقع بيرون مي رفت يك شنل با كلاه قرمز به تن مي كرد، براي همين مردم دهكده او را شنل...
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه چوپان دروغگو

نویسنده
روزی روزگاري پسرك چوپاني در روستایی زندگي مي كرد. پسر هر روز صبح خیلی زود گوسفندان مردم روستا را به تپه هاي سبز نزديك روستا مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند....
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه دانه خوش شانس

نویسنده
در سال های خیلی خیلی دور، كشاورزي يك كيسه بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد. در راه ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي...
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه گربه های شلخته

نویسنده
تو خونه گربه ها هیچی سر جاش نیست. مثلا اگه ناخنگیر لازم باشه معلوم نیست باید تو یخچال دنبالش گشت یا تو جعبه داروها یا ......
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه کوالای قهرمان

نویسنده
یکی بود یکی نبود. توی جنگل های استرالیا کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند....
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه روباه و خروس

نویسنده
یکی بود یکی نبود خروسی بود دنیا دیده که چند مرتبه دچار مکر روباه شده بود و هر بار با ترفندی از چنگ روباه در رفته بود....
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه آرزوی مورچه کوچک

نویسنده
مادر مورچه کوچک آهی کشید و گفت: خیلی فکر خوبی است، اما تا وقتی که این مرغ و خروس ها توی حیاط هستند، نمی توانی از آن عبور کنی....
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه ماهی و ماه

نویسنده
یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمی کند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمی کنی؟ ماهی گفت: همه مرا فراموش کرده اند و من تنها...
ادبیات قصه کودکانه

قصه کودکانه موش، خروس و گربه

نویسنده
روزی روزگاری یک موش کوچولو و بی تجربه راه افتاد تا کمی توی مرزعه بگرده و سر و گوشی آب بده. همینطوری که داشت راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد یک خروس دید....