ادبیات ادبیات و هنر شعر پارسی

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من؛ به بهانه بزرگداشت حکیم عمرخیام نیشابوری  

خیام

خیام

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

 

هست از پس پرده گفتگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من  

***

 

 

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

 

فردا که ازین دیر فنا در گذریم

با هفت هزار سالگان سر به سریم

***

خیام

 

این قافله عمر عجب می می گذرد

دریاب دمی که با طرب می گذرد

 

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می گذرد

***

 

ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز

چندین چه بری خواری ازین رنج دراز

 

تن را به قضا سپار و با درد بساز

کین رفته قلم ز بهر تو ناید باز

***

خیام

ای دل غم این جهان فرسوده مخور

بیهوده نی غمان بیهوده مخور

 

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

 

 

رباعی خیام

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

نگاهت را نگاه کن (مجموعه داستان های شیوانا)

زهرا فخرایی

که دلش با دل من سرد شده ست؛ دمی با هوشنگ ابتهاج

محمد زکی زاده

عزاداران بَیَل نوشته غلامحسین ساعدی

ارغوان فاطمی

دیدگاه خود را ثبت کنید