باب اول گلستان سعدی؛ درسیرت پادشاهان (قسمت پنجم)

0
گلستان سعدی
باب اول گلستان سعدی قسمت پنجم

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد نزدیک من آورد که کفافِ اندک (۱)دارم و عیال بسیار و طاقتِ بارِ فاقه (۲)نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا درهرآن صورت که زندگانی کنم کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد.

 

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان بلب آمد که بر او کس نگریست

 

باز از شماتت (۳)اعدا می اندیشم که بطعنه در قفای من(۴) بخندند و سعیِ مرا در حق عیال بر عدمِ مروّت(۵) حمل کنند و گویند:

 

مبین آن بی مروَت را که هرگز

نخواهد دید روی نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

گلستان سعدی

 

و در علمِ محاسبت (۶)چنان که معلوم است چیزی دانم اگر به جاهِ شما جهتی معّین شود(۷) که موجب جمعیّت خاطر (۸)باشد بقیّتِ عمر از عهده شکرِ آن بدر نتوانم آمد.

گفتم: عملِ پادشاه(۹) دو طرف دارد: امید و بیم یعنی امیدِ نان و بیم جان و خلافِ رای خردمندان باشد بدان امید در این بیم افتادن.

 

کس نیاید به خانه ی درویش

که خراج زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصّه راضی شو

یا جگربند پیش زاغ بنه

 

گفت: این سخن موافق حال من نگفتی و جواب سوال من نیاوردی. نشنیده ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد.

 

راستی موجب رضای خداست

کس ندیدم که گم شد از ره راست

 

و حکما گفته اند: چهارکس ازچهار کس بجان به رنجند: حرامی از سلطان، و دزد از پاسبان، و فاسق از غَمّاز(۱۰)، و روسپی(۱۱) از محتسب؛ و آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟

بخوانید!  مجموعه داستان های شیوانا؛ لمس حضور خدا

 

مکن فراخ روی در عمل، اگر خواهی

که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار، ای برادر، از کس باک

زنند جامه ی ناپاک گازران برسنگ

 

گفتم: حکایت(۱۲) آن روباه مناسب حال تو است که دیدنش گریزان و بی خویشتن(۱۳)، افتان و خیزان.

کسی گفتش: چه آفت است که موجب چندین مخالفت(۱۴) است؟ گفت: شنیدم شتر را بسُخره (۱۵)می گیرند.

گفتند: ای شیفته ی لایعقل شتر را با تو چه مناسبت و تورا با او چه مشابهت؟

گفت: خاموش! که اگر حسودان بغرض گویند شترست و گرفتار آیم که را غم تخلیص(۱۶) من باشد تا تفتیش حال من کند؟

و تا تریاق(۱۷) از عراق آورده باشند مارگزیده مرده باشد.

همچنین تو را فضل است و دیانت و تقوی و امانت، امّا متعنّتان(۱۸) در کمینند و مدّعیان گوشه نشین. اگرآنچه حُسنِ سیرت تو است بخلاف تقریر کنند(۱۹) و در معرض خطاب پادشاه افتی که را درآن حالت مجالِ مقالت باشد؟(۲۰)

پس مصلحت آن می بینم که مُلک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گویی.

 

به دریا در منافع بی شمارست

وگر خواهی سلامت، برکنارست

 

رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی درهم کشید و سخنان رنجش آمیز گفتن گرفت که این چه عقل است و کفایت(۲۱) و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته اند: دوستان در زندان بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

 

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاریّ و برادرخواندگی

دوست آن دانم که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

بخوانید!  باب چهارم گلستان سعدی؛ در فواید خاموشی(قسمت سوم)

 

دیدم که متغیّر می شود(۲۲) و نصیحت بغرض می شنود. به نزدیک صاحب دیوان رفتم، به سابقه ی معرفتی(۲۳) که میان ما بود، و صورت حالش بیان کردم و اهلیّت(۲۴) و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند.

روزی چند براین برآمد لطفِ طبعش(۲۵) بدیدند و حسن تدبیرش بپسندیدند کارش ازان درگذشت و به مرتبه ای برتر ازان ممکن شد.

همچنین نجم سعادتش در ترقّی بود تا به اوج ارادت(۲۶) برسید و مقرّب حضرت سلطان و مشارٌ اِلیه(۲۷) و مُعتَمَدٌ علیه (۲۸)گشت. برسلامت حالش شادمانی کردم و گفتم:

 

زکار بسته میندیش و دل شکسته مدار

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

اَلا لایجأَرَنَّ اَخُو البَلِیَّه

فَلِلرَّحمن الطافٌ خفیَّه (۲۹)

منشین تُرُش از گردش ایام که صبر

تلخ است ولیکن برِ شیرین دارد

 

مرا درآن قُربت با طایفه ای یاران اتفاق سفر افتاد. چون از زیارت مکّه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد.

ظاهر حالش دیدم پریشان و در هیأت درویشان. گفتم: حال چیست؟ گفت: چنان که تو گفتی طایفه ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و مَلِک، دامَ مُلکُهُ، در کشف حقیقت آن استقصا (۳۰)نفرمود و یاران قدیم و دوستان حمیم(۳۱) از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت دیرین فراموش کردند.

 

نبینی که پیش خداوند تخت

تواضع کنان دست بر برنهند

چو بینند کارش زدست اوفتاد

همه عالَمَش پای بر سرنهند

 

گلستان سعدی

 

فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا در این روزها که مژده ی سلامت حُجّاج برسید از بند گرانم خلاص کردند و مِلکِ موروثم خاص.(۳۲)

گفتم: آن نوبت اشارتِ من قبول نکردی که گفتم عمل پادشاه چون سفر دریاست خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

بخوانید!  پدر تئاتر ایران؛ به بهانه سالروز درگذشت حمید سمندریان

 

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار

یا موج روزی افگندش مرده بر کنار

 

مصلحت ندیدم از این بیش ریشِ درونش(۳۳) را به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین دو کلمه اختصار کردم(۳۴):

 

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پند مردم

دگر ره گر نداری طاقتِ نیش

مبر انگشت در سوراخ کژدم

 


۱- روزی ناکافی، درآمد ناکافی

۲- نیازمندی، تنگدستی

۳- شاد شدن به غم دشمن

۴- پشت سر من، در نبود من

۵- ناجوانمردی

۶- حسابداری

۷- به مدد مقام و منزلت شما راهی پیدا شود

۸- آسودگی خیال

۹- شغل دیوانی

۱۰- سخن چین

۱۱- زن بدکار

۱۲- این حکایت را انوری نیز به نظم درآورده است

۱۳- ازخود بی خود شده

۱۴- ترس

۱۵- بیگاری، کار بی مزد

۱۶- خلاص کردن، رهاندن

۱۷- پادزهر

۱۸- عیب جویان

۱۹- بیان کنند

۲۰- در آن حالت که در جایگاه بازخواست و عتاب و سرزنش واقع شوی به چه کسی فرصت سخن گفتن می دهند؟

۲۱- هوشمندی

۲۲- دگرگون شدن، خشمگین شدن

۲۳- آشنایی

۲۴- شایستگی

۲۵- نیکو سرشتی

۲۶- بالاترین درجه دلخواه

۲۷- مورد مشورت

۲۸- مورد اعتماد

۲۹- هان تا گرفتار بلا فریاد و زاری نکند چون خداوند مهربان را لطف هایی نهان است

۳۰- کوشش تمام کردن و به نهایت چیزی رسیدن

۳۱- صمیمی

۳۲- مژده تندرستی حج گزاران که به پادشاه رسید مرا از زنجیر سنگین رهایی بخشید و ملک موروث مرا مصادره فرمود

۳۳- جراحت دل

۳۴- سخن را مختصر و کوتاه کردم

 

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید