درویشی را ضرورتیکار مهمی(1) پیش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی وافرفراوان(2) دارد، اگر بر حاجت تو واقفآگاه(3) شود در قضای آن توقف روا ندارد(4در برآوردن آن حاجت درنگ و تاخیر را جایز نخواهد داشت). گفت: من او را ندانمنمی شناسم.(5) گفت: مَنَت رهبریراهنمایی(6) کنم.

دستش گرفت و به منزل آن کس در آورد. یکی را دید لب فروهشته و ابرو درهم کشیده و تند نشستهخشمگین و ترش روی(7). برگشت و سخن نگفت. پرسیدندش: چه کردی؟ گفت: عطای او به لقای او بخشیدم

 

باب سوم گلستان

مبر حاجت به نزدیک ترش روی

که از خوی بدش فرسوده گردی

 

اگر گویی غم دل، با کسی گوی

که از رویش بنقد آسوده گردی

 


 

۱٫ نیاز، کار مهم

۲٫ فراوان

۳٫ آگاه

۴٫ در برآوردن آن حاجت درنگ و تاخیر را جایز نخواهد داشت

۵٫ نمی شناسم

۶٫ راهنمایی

۷٫ خشمگین و ترش روی

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!  برشی از آرش به روایت بهرام بیضایی

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید