ادبیات ادبیات و هنر گلستان سعدی

باب پنجم گلستان سعدی / در عشق و جوانی (قسمت چهارم)

باب پنجم گلستان

در عشق و جوانی – قسمت چهارم

یاد دارم که در ایّام پیشین من و دوستی، چون دو بادام مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق غیبت افتاد.

پس از مدتی باز آمد و عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی.

گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.

 

یار دیرینه، مرا، گو، به زبان توبه مده

که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند

بازگویم که کسی سیر نخواهد بودن

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!  صدسالگی پوآرو شاهکار آگاتا کریستی

نوشته های مرتبط

مهربانی های کوچک زندگی

زهرا فخرایی

در محضر حمید مصدق

محمد زکی زاده

نواندیشی و روشنفکری (مجموعه داستان های شیوانا)

زهرا فخرایی

دیدگاه خود را ثبت کنید