ادبیات گلستان سعدی

بررسی و تأمل بر گلستان سعدی / دیباچه

سعدی شیرازی - دیباچه گلستان

دیباچه گلستان

در مطلب گذشته کلام گلستان سعدی را آغاز کرده و در این مقال به ادامه دیباچه آن می پردازیم.

 

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تاسف می خوردم و سنگ سراچه دل(۱) به الماس آب دیده می سفتم.

مصلحت آن دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته های پریشان بشویم و مِن بعد پریشان نگویم.

 

زبان بریده به کنجی نشسته صُمُ بُکم

به از کسی که زبانش نباشد اندر حکم

 

تا یکی از دوستان که در کجاوه (۲) انیس(۳) من بودی و در حجره جلیس(۴)، برسم قدیم از در درآمد.

چندان که نشاط ملاعبت کرد(۵) و بساط مداعبت گسترد(۶) جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد برنگرفتم. رنجیده نگه کرد و گفت:

 

کنونت که امکان گفتار هست

بگوی، ای برادر، بلطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسد

بحکم ضرورت زبان در کشی

 

کسی از متعلقان منش(۷) برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر (۸) و راه مجانبت(۹) پیش.

گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم برنیارم و قدم برندارم مگر آنگه که سخن گفته شود بعادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است و کفارت یمین سهل(۱۰)

و خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب: ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام.

 

اگرچه پیش خردمند، خامشی ادب است

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقل است: دم فرو بستن

به وقت گفتن و، گفتن به وقت خاموشی

 

بخوانید!  بررسی رزق و روزی در آثار عطار نیشابوری

فی الجمله زبان از مکالمه او درکشیدن قوت نداشتم و روی از محادثه(۱۱) او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق.

بحکم ضرورت(۱۲) سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیعی که صولت برد(۱۳) آرمیده بود و اوان دولت ورد رسیده.

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد: موضعی خوش و خرم و درختان درهم، گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش درآویخته.

بامدادان که خاطر بازآمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و آهنگ رجوع کرده.

 

 

گلستان سعدی

 

گفتم: گل بستان را چنان که دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکیمان گفته اند: هرچه نپاید دل بستگی را نشاید.

گفتا: طریق چیست؟

گفتم: برای نزهت ناظران (۱۴) و فسحت(۱۵) حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیع آن را به طیش خریف مبدل نکند.

 

به چه کار آیدت ز گل طبقی؟

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

 

حالی که من این حکایت بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که: الکریم اذا وعد وفی.(۱۶)

فصلی در همان روز اتفاق بیاض(۱۷) افتاد در حُسن معاشرت و آداب محاورت، در لباسی که متکلمان را بکار آید و مترسلان را بلاغت بیفزاید.

فی الجمله از گل بستان هنوز بقیتی مانده بود که کتاب گلستان تمام شد.

 

بخوانید!  به دیدارم بیا هر شب / در محضر مهدی اخوان ثالث
در این مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه وشش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم

 


۱- دل خود را از قساوت به این نوع از سنگ تشبیه کرده است

۲- دو اطاقک چوبی رو باز که بر دو طرف شتر یا اسب و استر می بستند و مسافر در آن می نشست

۳- همدم

۴- همنشین

۵-به بازی و شوخی تمایل نشان داد

۶- بساط شوخی و مزاح را پهن کرد

۷- یکی از وابستگان من او را

۸- به دنبال کار خودت باش

۹- دوری

۱۰- جبران شکستن سوگند آسان است

۱۱- با یکدیگر سخن گفتن

۱۲- به ناچار

۱۳- حمله سرما

۱۴- خوشی بینندگان

۱۵- گشادگی خاطر

۱۶- جوانمرد هرگاه وعده دهد وفا می کند

۱۷- پاکنویس

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

در شبستان شعر معاصر همراه با ابوالقاسم هدایتی

زهرا فخرایی

اولین نگاهت بر تقویم نو مبارک

زهرا فخرایی

باب هشتم گلستان سعدی / در آداب صحبت (قسمت دوم)

محمد زکی زاده

دیدگاه خود را ثبت کنید