دوشنبه/ 8 آذر / 1400

بهشت ذاتی عارف نیست / حضور و مراقبت (مجلس پانزدهم)

استاد صمدی آملی

بهشت ذاتی عارف نیست

جناب ابن فناری می‌فرماید: اهل‌ الله بالذات با خدایند و بالعرض در بهشت‌ اند، اما اهل بهشت با بهشت بالذاتند و با خدا بالعرض و اگر احیاناً نزد خدا می‌روند عارضی است.

برای عارف، رفتن به نزد خدا، ذاتی است و اگر هم به بهشت قدم بگذارد، برای او عارضی است، یعنی خارج از جان آقای عارف است. این است که جناب امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند، هرگز در بهشت به‌دنبال عارف نگردید، چون بهشت داخل ذات عارف نیست.

اگر خواستی از عارف نشانی و آدرسی بگیری، نشانی او را پیش خدا بگیرید. اگر عارف به بهشت قدم می‌گذارد، برای این نیست که بهره‌ای از بهشت ببرد، بلکه بهشت به قدم او افتخار می‌کند و متبرک می‌شود. لذا پیغمبر اکرم صلی الله‌ علیه و آله و سلم و دیگر انبیا و تمامی کمّلین به بهشت می‌روند، اما نه از این باب که از بهشت چیزی بگیرند؛ زیرا عارف، هرگز از خارج ذات خود چیزی نمی‌خواهد و امری که عرضی است، هرگز ذاتی عارف نمی‌شود. چون اصلا آن را طلب نکرده و اعمالش همه، قربةالی‌الله بوده‌است.

از نظر فقهی، نماز کسی که به نیت رسیدن به بهشت و حور و غلمان و امثال این‌ها خدا را عبادت کرده، باطل نیست، اما عارف می‌گوید، قربة الی‌ الله ذاتی توست و هرگز عرضی نمی‌تواند مقوّم ذاتی باشد. بهشت نسبت به عارف عرضی است و ذات عارف فقط با حق است، لذا بهشت مقوّم ذات عارف نیست و فصل حقیقی عارف و صورت حقیقی او فقط خداست، اما صورت عابد و زاهد، بهشت است.

این است که بهشتی از بهشت لذت می‌برد و به تعبیر قرآن، بهشت برایش دارالقرار است ولی عارف از بهشت گریزان است. یعنی همین بهشتی که دارالقرار است، برای عارف بی‌قراری و دارالفرار است، زیرا در ذاتش نیست و آنچه در خارج ذات باشد، قرارگاه نمی‌شود، این‌که شاعر می‌فرماید:

به جنت می‌گریزد از درت یارب شعورش بین

استاد صمدی آملی - بهشت ذاتی عارف نیست

یعنی ادراک بهشتی به‌ همین مقدار است “ذلک مَبلُغُهم مِن العِلم”؛ دارایی و فهم او به‌همین مقدار است و اگر بخواهی حرف آن عارف را به او عرضه کنی تکفیر می‌کند و می‌گوید او دارد کفر می‌گوید و برخلاف قرآن و روایات حرف می‌زند ولی خبر ندارد عارف به لطایف ادعیه و آیات توحید صمدی قرآن توجه دارد.

البته بهشتی درست می‌گوید. به‌ حقیقت انسان عارف، کافر است، چون کفر به‌ معنای پوشش است و عارف چیزی دارد که از دیگران پوشیده‌ است. به کافر هم کافر می‌گویند؛ زیرا فطرت الهی خود را تحت شیطنت نفس این سویی خود پوشانده‌ است؛ لذا، چون همه براساس توحید آفریده شده‌اند، اگر کسی از جنبه ظاهری اشهد ان لا اله‌ الا الله و اشهد ان محمداً رسول‌ الله نگوید، در حقیقت این توحید و این رسالت و نبوت را در زیر هواجس نفسانی خود مخفی کرده و به‌همین سبب در اصطلاح شرعی به او کافر می‌گویند. چرا که نفس او دسیسه کرده و فطرت توحیدی او را زیر لباس بی‌تقوایی و بی‌ایمانی و دسیسه‌های خود مخفی کرده‌است.

آن‌جا هم که عابد و زاهد احیاناً عارف را تکفیر می‌کنند حق است، چون خدای عارف، در تحت بهشت زاهد مخفی است؛ چه‌ این‌ که بهشت زاهد در تحت خدای عارف مخفی است و لذا خواسته و مطلوب عارف، مکتوم زاهد است همچنان که مطلوب زاهد مغفول عارف است زیرا عارف به آنچه زاهد می‌خواهد توجهی ندارد و ذاتاً آن را نمی‌خواهد. درست است که زاهد در نماز قربةالی‌الله می‌گوید و رو به سوی کعبه نماز می‌گذارد، اما توحید صمدی برایش خوب پیاده نشده و موحد به توحید الصمد قرآنی نشده‌ است. این است که آقا در الهی‌ نامه می‌فرمایند:

الهی! شکرت که دیده جهان‌بین ندارم؛ “هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن”

جلوتر که می‌روید، می‌بینید که اصلاً او یکی است و یکی، قرب و بعد ندارد؛ زیرا وقتی توحید الصمد و غیرمتناهی شد، چه از چه و که از که دور است؟

اصلا دو تا کجاست تا این یکی به آن یکی نزدیک و یا از آن دور شود؟

لذا حرف از قربة الی‌ الله هم هنوز در ابتدای راه مطرح است و براساس قرب نوافل است؛ به یک تعبیر، عارف تا موقعی که در طبیعت است این حرف را بر مبنای طبیعت بر زبان می‌راند اما در قوه عاقله و قلب او، حرف فوق این حرف‌هاست.

این است که به تعبیر جناب محی‌ الدین ابن‌ عربی آنچه را که بر دل عارف می‌گذرد، نه هیچ چشمی دیده، نه هیچ گوشی شنیده و نه به دل هیچ بشری خطور کرده‌است که؛ “لا عینٌ رأت ولا أذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر”

لطافت فرمایش جناب شیخ اکبر، در کلمه بشر است که قبل از گفتار ابن‌ عربی در قرآن کریم این فرمایش آمده‌است. بشر، از بشره به معنای پوست می‌آید و مقصود افراد ظاهربین هستند.

هرگز آن مقاماتی که عارف می‌داند، به دل انسان‌های ظاهربین خطور نمی‌کند.

انسان ظاهربین، یک عمر نماز می‌خواند، اما حتی یک‌بار به این فکر نمی‌افتد که نمازش را نفروشد و وقتی یک عارف به او می‌گوید، پاسخ می‌دهد که تاکنون چنین چیزی به قلب من خطور نکرده بود و وقتی نکته و لطیفه‌ای سنگین به او القا می‌شود می‌گوید، فلان آیه را سال‌ها خوانده بودم، اما تاکنون چنین معنی و مفهومی به ذهن من خطور نکرده بود.

مثلاً همین مطلب را که شیطان به خدا گفت حال که مرا از درت راندی بندگان تو را گول می‌زنم، در این آیه کاف خطاب دارد و نشان می‌دهد که شیطان مستقیماً با خدا صحبت کرده‌ است اما تا به‌ حال، به جان ما و به قلب و ذهن ما خطور نکرده که شیطان هم می‌تواند مستقیماً با خدا صحبت کند و لذا مکالمه او با خدایش به‌ نحو مستقیم و بدون حجاب است ولی وحی خدا بر انبیا از ورای حجاب باشد. فافهم!

ادامه دارد…

بیشتر بخوانید: در عالم فقط خودت را باش

کتاب حضور و مراقبت استاد صمدی آملی مجموعه سخنرانی های ایشان در مشهد مقدس و در محضر امام رضا علیه السلام در سال ۱۳۷۸ است.

مجله اینترنتی تحلیلک

اسکرول به بالا