بیا اسفند را آهسته آهسته قدم بزنیم

0
بهار
بهار

اسفند که از راه می رسد، چه خاطراتی که از ذهنمان نمی گذرند…

چه روزهایی که دلمان می خواست تمام نشوند و تمام شد…

چه روزهایی که هر ثانیه اش با درد گذشت و دلمان می خواست زودتر بروند، ولی جان گرفتند و رفتند..

چه روزهایی که از شادی، بی اختیار ساعت ها خندیدیم و گاه از فرط غم، بی اراده ساعت ها گریه کردیم..

چه فکرهایی که از سرمان گذشت و حتی مرورش آرام مان کرد و چه فکرهایی که روحمان را آزرد و کاری از دستمان بر نیامد..

اسفند که می آید باید کنار پنجره بنشینی و با خودت خلوت کنی که یک سال چگونه گذشت؟

چه اندیشه ها داشتی که هرگز مجال نشد؛ که بشود!

و چه اندیشه ها که می ترسیدی بشود؛ ولی شد!

چه لباس ها که بر قامتت دوختی ولی اندازه ات نشد که نشد..

و چه لباس هایی که یک نگاه به آن و فکر یک لحظه پوشیدنش تنت را می آزرد، ولی گذر زمان آن را چنان بر تنت  قواره کرد که نتوانستی دم برآوری!

چه راه ها که حتی از قدم اولش می ترسیدی، ولی با تردید رفتی و همان گام های لرزان، درهای موفقیت را به رویت گشود.

چه آدم ها که با مهربانی، دلت را نوازش دادند و چه آدم ها که با یک نگاه سرد، وجودت را در هم شکستند.

ولی ای دوست!

سهم من و تو از کوله بار سنگین یک سال که درگذر است، فقط اینست؛

چوبی هم بر دلمان بزنیم و غبار بر دل نشسته را بتکانیم.

بخوانید!  پرسه در کوچه باغ شعر کلاسیک همراه با رودکی سمرقندی

روزهای رفته را آهسته قدم بزنیم و با تأمل و مرور آنچه که بر سرمان گذشته، خوبی ها را در گلدان دل بپرورانیم و بدی ها را در آتش چنان بسوزانیم که خاکسترش حتی بر دل جا نماند.

اسفند همسایه دیوار به دیوار بهار است. بهاری که رویش عشق است و نفس یکسال در گلو مانده ی روزهای رفته..

پس بیایید اسفند را آنقدر آهسته آهسته قدم بزنیم تا انبوه گذاشتنی ها را بر جای بگذاریم و بردنی ها را با خود ببریم..

بیایید در اسفند، پشت دروازه های شهر بایستیم و به دیوارهای تازه رنگ شده شهر و سنگفرش های خیابان زل بزنیم.

بیایید در فرصت روزهای مانده، گوش به نجوای پرستوها بسپاریم و عاشقانه به انتظار بهار بنشینیم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید