زندگی

  • توسط مهسا زکی زاده
  • ۶ ماه قبل
  • ۰
زندگی خوب

زندگی

یک دوستی داشتم پلوی غذایش را خالی می خورد؛ گوشت و مرغش را می گذاشت آخر کار، می گفت: می خواهم خوشمزگی اش بماند زیر زبانم.

همیشه هم پلو را که می خورد سیر می شد، گوشت و مرغ غذا میماند گوشه ی بشقابش،

نه از خوردن آن پلو لذت می برد، نه دیگر ولعی داشت برای خوردن گوشت و مرغش، برای جاهای خوشمزه ی غذا…

زندگی هم همینجوری ست. گاهی شرایط ناجور زندگی را تحمل می کنیم،

و لحظه های خوبش را می گذاریم برای بعد؛ برای روزی که مشکلات تمام شود.

هیچ کداممان زندگی در لحظه را بلد نیستیم…
همه ی خوشی ها را حواله می کنیم برای فرداها، برای روزی که قرار است دیگر مشکلی نباشد؛
غافل از اینکه زندگی، دست و پنجه نرم کردن با همین مشکلات است.

یک روزی به خودمان می آییم، می بینیم یک عمر در حال خوردن پلوی خالی زندگی مان بوده ایم

و گوشت و مرغ لحظه ها، دست نخورده مانده گوشه ی بشقاب؛ دیگر نه حالی هست، نه میل و حوصله ایی…

تحلیلک

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.