هفت خوان رستم در کلام علامه ی ذوالفنون حسن زاده ی آملی

  • توسط هادی جنگجو
  • ۶ ماه قبل
  • ۰
تفسیر عرفانی هفت خوان رستم

تفسیر عرفانی هفت خوان رستم از علامه حسن زاده آملی

آيا مولاى من حاج على محمد صادق صادق پور _كتب الله تعالى عليه الرحمة_ از داستان هفت خوان رستم كه حكيم ابوالقاسم فردوسى رحمة الله عليه در شاهنامه آورده است آگهى دارد؟

هفت خوان ،هفت عقبه و منزل بوده است كه وقتى كيكاوس در مازندران به بند افتاده بود، رستم براى نجات او به مازندران مى رفت. در اثناى راه چند جا ديوان و جادوان كشت، و به هفت روز به مازندران رفت و كيكاوس را نجات داد، و به سبب آنكه از هر منزلى كه مى گذشت به شكرانه آن ضيافتى مى كرد، آن را هفتخوان گفته اند.

خوان اول : در راه، جايى آساييد و به خواب رفت شرزه شيرى آهنگ وى كرد و رخش شير را هلاك كرد، چون رستم بيدار شد ديد كه به همت  رخش از شر شير رهايى يافت و همى خداوند جهان را شكر كرد.

خوان دوم : پس از آن به راه افتاد، به بيابانى بى آب رسيد و گرمايى سخت بود كه نزديك بود تهمتن و رخش از تشنگى هلاك شوند. آنقدر به درگاه خداوند تضرع و زارى كرد تا از رحمت خداوند ميشى صحرايى پيدا شد و رستم در پى او رفت كه به راهنمايى آن ميش به چشمه آبى رسيد. جان به سلامت بدر برد و خدا را شكر كرد.

خوان سوم : چون از آن چشمه سيراب شد و رخش را آب و شستشو داد، عزم شكار كرد. گورى بيفكند، از گرسنگى هم نجات يافت و خواب آمد. در كنار چشمه بخفت. اژدهايى دژم كه از دُم تا به دَم هشتاد گز بود و از هراس وى هيچ جانورى در آن بيابان نيارست پا گذارد، پديدار شد. رخش سم بر زمين كوفت و رستم بيدار شد و با اژدها در نبرد افتاد. رخش هم كمك كرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شكر كرد .

خوان چهارم : پس از آن بر رخش سوار شد و به راه افتاد، تا به چشمه اى و سبزه زارى رسيد. در كنار چشمه خوراكى ها و اسباب عيش فراهم ديد. از خوراكى ها بخورد و رود در دست  بگرفت  و بنواخت. زنى جادو همينكه آواز سرود شنيد حاضر شد كه رخ خود را بسان بهار آراسته بود. رستم به ستايش خداوند لب  گشود. آن زن همين كه نام خدا را شنود رنگ وى برگشت، سياه شد و رو برگردانيد. رستم در حال، كمند بينداخت و جادو را به بند آورد و گفت تو كيستى كه آنچنان بودى و اينك  نام خدا را شنيده اى اينچنين سياه گشته اى؟ بايد آنچنان كه هستى خويش را به من بنمايى! رستم ديد آن زن جادو به شكل گنده پيرى بدر آمد. فى الحال خنجر كشيد و آن جادو را دو نيم كرد. از آسيب وى ايمن بماند و خدا را شكر كرد.

خوان پنجم : پس از آن رستم به راه افتاد تا به دشتى خرم رسيد. رخش را به چرا رها كرد و خود بياساييد. دشتبان آمد و ديد رخش در سبزه زار است و رستم در خواب. با خشم هر چه بيشتر بسوى رستم آمد و چوبدستى كه در دست داشت بر پاى رستم زد و با او پرخاش كرد كه چرا اسب  را در دشت و سبزه زار رها كردى؟ رستم چيزى نگفت، ولى برخاست و دو گوش دشتبان را بگرفت و هر دو را از بيخ بركند و به دست دشتبان داد و باز دوباره بخفت. بيچاره دشتبان با دو گوش كنده و خون از دو جانب سر روان، شكايت به اولاد برد. اولاد، ديوى سهمگين بود كه در آن مرز و بوم بزرگ همه بود. اولاد چون آن بديد با سپاه خود بسوى رستم آمد و پس از نبرد، لشكر اولاد شكست خورد، و رو به گريز نهاد و اولاد نيز گزيرى جز گريز نديد. رستم به دنبالش رخش دوانيد تا كمند بينداخت و اولاد را در كمند گرفت و او را از اسب به زمين افكند و بدو گفت اگر خواهى خون تو را نريزم و تو را در اين سرزمين شاه كنم، بايد بنمايى كه ديو سپيد، كاووس شاه را كجا در بند كرده است؟ اولاد بپذيرفت و با رستم به راه افتاد.

خوان ششم : در اثناى راه ارژنگ ديو – كه وى و پولاد از پهلوانان و پيروان ديو سپيد بودند، و ارژنگ ديو از ديگر ديوان دليرتر و سالارشان بود- در فرا راه رستم با وى به نبرد برخاست، و سرانجام در دست رستم به خوارى كشته شده است. ديگر ديوان چون سالارشان را چنان ديدند رو به فرار نهادند .

خوان هفتم : رستم با اولاد چون به شهرى كه كاووس شاه گرفتار بود وارد شدند، رخش رستم شيهه اى چون رعد برآورد. كاووس چون شيهه رخش بشنيد، دريافت كه رستم به شهر وارد شد. بسيار خوشحال شد و به يارانش گفت اندوه و گرفتارى ما بسر آمد. رستم نزد وى آمد و همه سر فراز و سربلند شدند. كاووس شاه به رستم گفت بايد كارى شود كه ديوان نفهمند، وگرنه انجمن كنند و رنجهاى تو بى بر شود. اكنون ديو سپيد كه بزرگ ديوان است در فلان غار است و بى خبر است بايد كار او را بسازى. پس رستم بسوى آن غار رهسپار شد. غارى چون دوزخ بديد. در آن وارد شد و با ديو سپيد بسيار بجنگيد. عاقبت بر وى چيره شد، وى را بر زمين زد و جگرش را از نهادش بدر آورد. ديوان ديگر همينكه اين واقعه را بديدند رو به هزيمت گذاشتند. رستم جاى پاكى طلب كرد، سر و رو بشست و به درگاه خداوند نيايش و ستايش كرد. سپس بسوى كاووس شاه آمد و كاوس وى را آفرين گفت.

آيا مقصود از داستان هفت خوان همين صورت ظاهر است يا شرح حال ما است كه تا آفرين بشنويم بايد با جادوها و ديوهاى رهزن نبرد كنيم، كه جهاد نفس است. ديدى كه در خوان سوم اژدها را كشت. بدانكه به قول عارف رومى :

                                                                      نفس اژدرهاست او كى مرده است

                                                                         از غم بى آلتى افسرده است

و ديدى كه در خوان چهارم همين كه زن جادو نام خدا را شنيد روى او سياه شد، با اينكه در آغاز براى فريفتن با رخسارى آراسته هويدا شد. ديدى كه چگونه نام خدا را شنيد رو برگردانيد. در تفسير سوره مباركه “قل اعوذ برب الناس” به عرض رساندم كه خناس صفت ديو وسواس است كه تا ياد خداوند متعال در بيت المعمور قلب ذاكر نزول اجلال فرمود و نام شريفش به زبان آمد، ديو وسواس بازپس شود و خود را كنار مى كشد و رو بر مى گرداند وگرنه چون ابن عرس و مار كه مضمون روايات است – قلب را به دهن مى كشد- اعاذنا الله تعالى منه. پس هيچگاه ديو وسواس بر دل مراقب و حاضر دست نمى يابد. خداوند متعال توفيق مراقبت كه كشيك نفس كشيدن است مرحمت بفرمايد.

آرى، بايد رستم بود ( بلكه بالاتر از رستم كه جهاد با نفس جهاد اكبر است )، با ديوان و جادوان جنگيد و از هفت خوان درگذشت تا نفس، مطمئنه گردد و به خطاب ” ارجعى الى ربك راضية مرضيه ” مشرف شود. به قول عارف معروف جناب مجدود بن آدم سنايى عليه الرحمة :

                                                                   عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

                                                                  كه دارالملك ايمان را مجرد بيند از غوغا

                                                              عجب نبود گر از قرآن نصيبت نيست جز نقشى

                                                                 كه از خورشيد جز گرمى نبيند چشم نابينا

و اين داستان هفت خوان بود.

 

برگرفته از کتاب نامه ها و برنامه ها

علامه حسن زاده ی آملی

قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.