تفسیر عرفانی هفت خوان رستم از علامه حسن زاده آملی

آیا مولاى من حاج على محمد صادق صادق پور _کتب الله تعالى علیه الرحمه_ از داستان هفت خوان رستم که حکیم ابوالقاسم فردوسى رحمه الله علیه در شاهنامه آورده است آگهى دارد؟

هفت خوان ،هفت عقبه و منزل بوده است که وقتى کیکاوس در مازندران به بند افتاده بود، رستم براى نجات او به مازندران مى رفت. در اثناى راه چند جا دیوان و جادوان کشت، و به هفت روز به مازندران رفت و کیکاوس را نجات داد، و به سبب آنکه از هر منزلى که مى گذشت به شکرانه آن ضیافتى مى کرد، آن را هفتخوان گفته اند.

خوان اول : در راه، جایى آسایید و به خواب رفت شرزه شیرى آهنگ وى کرد و رخش شیر را هلاک کرد، چون رستم بیدار شد دید که به همت  رخش از شر شیر رهایى یافت و همى خداوند جهان را شکر کرد.

خوان دوم : پس از آن به راه افتاد، به بیابانى بى آب رسید و گرمایى سخت بود که نزدیک بود تهمتن و رخش از تشنگى هلاک شوند. آنقدر به درگاه خداوند تضرع و زارى کرد تا از رحمت خداوند میشى صحرایى پیدا شد و رستم در پى او رفت که به راهنمایى آن میش به چشمه آبى رسید. جان به سلامت بدر برد و خدا را شکر کرد.

خوان سوم : چون از آن چشمه سیراب شد و رخش را آب و شستشو داد، عزم شکار کرد. گورى بیفکند، از گرسنگى هم نجات یافت و خواب آمد. در کنار چشمه بخفت. اژدهایى دژم که از دُم تا به دَم هشتاد گز بود و از هراس وى هیچ جانورى در آن بیابان نیارست پا گذارد، پدیدار شد. رخش سم بر زمین کوفت و رستم بیدار شد و با اژدها در نبرد افتاد. رخش هم کمک کرد تا عاقبت سر از تن اژدها جدا ساخت و خدا را شکر کرد .

بخوانید!
زندگی نامه وارن بافت ، یکی از موفق ترین سرمایه گذاران دنیا

خوان چهارم : پس از آن بر رخش سوار شد و به راه افتاد، تا به چشمه اى و سبزه زارى رسید. در کنار چشمه خوراکى ها و اسباب عیش فراهم دید. از خوراکى ها بخورد و رود در دست  بگرفت  و بنواخت. زنى جادو همینکه آواز سرود شنید حاضر شد که رخ خود را بسان بهار آراسته بود. رستم به ستایش خداوند لب  گشود. آن زن همین که نام خدا را شنود رنگ وى برگشت، سیاه شد و رو برگردانید. رستم در حال، کمند بینداخت و جادو را به بند آورد و گفت تو کیستى که آنچنان بودى و اینک  نام خدا را شنیده اى اینچنین سیاه گشته اى؟ باید آنچنان که هستى خویش را به من بنمایى! رستم دید آن زن جادو به شکل گنده پیرى بدر آمد. فى الحال خنجر کشید و آن جادو را دو نیم کرد. از آسیب وى ایمن بماند و خدا را شکر کرد.

خوان پنجم : پس از آن رستم به راه افتاد تا به دشتى خرم رسید. رخش را به چرا رها کرد و خود بیاسایید. دشتبان آمد و دید رخش در سبزه زار است و رستم در خواب. با خشم هر چه بیشتر بسوى رستم آمد و چوبدستى که در دست داشت بر پاى رستم زد و با او پرخاش کرد که چرا اسب  را در دشت و سبزه زار رها کردى؟ رستم چیزى نگفت، ولى برخاست و دو گوش دشتبان را بگرفت و هر دو را از بیخ برکند و به دست دشتبان داد و باز دوباره بخفت. بیچاره دشتبان با دو گوش کنده و خون از دو جانب سر روان، شکایت به اولاد برد. اولاد، دیوى سهمگین بود که در آن مرز و بوم بزرگ همه بود. اولاد چون آن بدید با سپاه خود بسوى رستم آمد و پس از نبرد، لشکر اولاد شکست خورد، و رو به گریز نهاد و اولاد نیز گزیرى جز گریز ندید. رستم به دنبالش رخش دوانید تا کمند بینداخت و اولاد را در کمند گرفت و او را از اسب به زمین افکند و بدو گفت اگر خواهى خون تو را نریزم و تو را در این سرزمین شاه کنم، باید بنمایى که دیو سپید، کاووس شاه را کجا در بند کرده است؟ اولاد بپذیرفت و با رستم به راه افتاد.

بخوانید!
برکات در تاریکی دلِ شب (قسمت دوم)

خوان ششم : در اثناى راه ارژنگ دیو – که وى و پولاد از پهلوانان و پیروان دیو سپید بودند، و ارژنگ دیو از دیگر دیوان دلیرتر و سالارشان بود- در فرا راه رستم با وى به نبرد برخاست، و سرانجام در دست رستم به خوارى کشته شده است. دیگر دیوان چون سالارشان را چنان دیدند رو به فرار نهادند .

خوان هفتم : رستم با اولاد چون به شهرى که کاووس شاه گرفتار بود وارد شدند، رخش رستم شیهه اى چون رعد برآورد. کاووس چون شیهه رخش بشنید، دریافت که رستم به شهر وارد شد. بسیار خوشحال شد و به یارانش گفت اندوه و گرفتارى ما بسر آمد. رستم نزد وى آمد و همه سر فراز و سربلند شدند. کاووس شاه به رستم گفت باید کارى شود که دیوان نفهمند، وگرنه انجمن کنند و رنجهاى تو بى بر شود. اکنون دیو سپید که بزرگ دیوان است در فلان غار است و بى خبر است باید کار او را بسازى. پس رستم بسوى آن غار رهسپار شد. غارى چون دوزخ بدید. در آن وارد شد و با دیو سپید بسیار بجنگید. عاقبت بر وى چیره شد، وى را بر زمین زد و جگرش را از نهادش بدر آورد. دیوان دیگر همینکه این واقعه را بدیدند رو به هزیمت گذاشتند. رستم جاى پاکى طلب کرد، سر و رو بشست و به درگاه خداوند نیایش و ستایش کرد. سپس بسوى کاووس شاه آمد و کاوس وى را آفرین گفت.

آیا مقصود از داستان هفت خوان همین صورت ظاهر است یا شرح حال ما است که تا آفرین بشنویم باید با جادوها و دیوهاى رهزن نبرد کنیم، که جهاد نفس است. دیدى که در خوان سوم اژدها را کشت. بدانکه به قول عارف رومى :

بخوانید!
حکایتی در چیستی بندگی؛ تأملی بر اسرارالتوحید

                                                                      نفس اژدرهاست او کى مرده است

                                                                         از غم بى آلتى افسرده است

و دیدى که در خوان چهارم همین که زن جادو نام خدا را شنید روى او سیاه شد، با اینکه در آغاز براى فریفتن با رخسارى آراسته هویدا شد. دیدى که چگونه نام خدا را شنید رو برگردانید. در تفسیر سوره مبارکه “قل اعوذ برب الناس” به عرض رساندم که خناس صفت دیو وسواس است که تا یاد خداوند متعال در بیت المعمور قلب ذاکر نزول اجلال فرمود و نام شریفش به زبان آمد، دیو وسواس بازپس شود و خود را کنار مى کشد و رو بر مى گرداند وگرنه چون ابن عرس و مار که مضمون روایات است – قلب را به دهن مى کشد- اعاذنا الله تعالى منه. پس هیچگاه دیو وسواس بر دل مراقب و حاضر دست نمى یابد. خداوند متعال توفیق مراقبت که کشیک نفس کشیدن است مرحمت بفرماید.

آرى، باید رستم بود ( بلکه بالاتر از رستم که جهاد با نفس جهاد اکبر است )، با دیوان و جادوان جنگید و از هفت خوان درگذشت تا نفس، مطمئنه گردد و به خطاب ” ارجعى الى ربک راضیه مرضیه ” مشرف شود. به قول عارف معروف جناب مجدود بن آدم سنایى علیه الرحمه :

                                                                   عروس حضرت قرآن نقاب آنگه براندازد

                                                                  که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

                                                              عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشى

                                                                 که از خورشید جز گرمى نبیند چشم نابینا

و این داستان هفت خوان بود.

 

برگرفته از کتاب نامه ها و برنامه ها

علامه حسن زاده ی آملی

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید