برچسب : سعدی

ادبیات ادبیات و هنر

باب ششم گلستان سعدی؛ در ضعف و پیری (قسمت سوم)

محمد زکی زاده
در ادامه مطالب گلستان سعدی به باب ششم ( در ضعف و پیری ) می پردازیم. وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کُنجی نشست و گریان همی‌گفت......
ادبیات ادبیات و هنر

باب ششم گلستان سعدی؛ در ضعف و پیری (قسمت دوم)

محمد زکی زاده
در ادامه مطالب گلستان سعدی به باب ششم ( در ضعف و پیری ) می پردازیم. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که...
ادبیات ادبیات و هنر

باب ششم گلستان سعدی؛ در ضعف و پیری (قسمت اول)

محمد زکی زاده
در ادامه مطالب گلستان سعدی، به باب ششم( در ضعف و پیری ) می پردازیم. مهمان پیری بودم در دیار بَکر که مال فروان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد که مرا در عمر...
ادبیات ادبیات و هنر

باب چهارم گلستان سعدی؛ در فواید خاموشی(قسمت اول)

محمد زکی زاده
بازرگانی را هزار دینار (۱). پسر را گفت: باید که این سخن با هیچ کس در میان ننهی. گفت: ای پدر، (۲) ولیکن می خواهم که بدانم در این چه مصلحت است؟   گفت: تا...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت آخر)

محمد زکی زاده
(۱) را حکایت کنند که از (۲) بفغان آمده بود و حلق فراخش از دست تنگ بجان رسیده.() شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم، مگر به قوّت بازو کفافی بدست...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت دهم)

محمد زکی زاده
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نبست از سخنان (۱) گفتن که فلان...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت نهم)

محمد زکی زاده
هرگز از دور زمان ننالیدم و روی از گردش آسمان درهم نکشیدم() مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و (۲)، به (۳) کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. شکر نعمت...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت هشتم)

محمد زکی زاده
موسی، علیه السلام، درویشی را دید از برهنگی (۱). دعا کرد تا خدای، عزّوجلّ، مر او را نعمتی داد. پس از چند روز دیدش گرفتار و (۲) بر او گرد آمده. گفت: این را چه...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت هفتم)

محمد زکی زاده
حاتم طایی را گفتند: از (۱) بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت: بلی، یک روز چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را خود به گوشه صحرا به حاجتی بیرون رفتم. خارکنی...
ادبیات ادبیات و هنر

باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت ششم)

محمد زکی زاده
درویشی را (۱) پیش آمد. کسی گفت: فلان نعمتی (۲) دارد، اگر بر حاجت تو (۳) شود در قضای آن توقف روا ندارد(). گفت: من او را .(۵) گفت: مَنَت (۶) کنم. دستش گرفت و...