برچسب : پریچهر

ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت آخر )

ارغوان فاطمی
شب پایانى   شازده عزیزم دو سال از آخرین نامه اى که برایتان نوشتم می گذرد. دیگر دستم به نوشتن نرفت اما دو سال سختى را پشت سر گذاشتم. آقا بزرگ پارسال به رحمت خدا...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و نهم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و نهم   شازده عزیز فرخ نیامد و فکر مى کنم دیگر هم قرار نیست بیاید. قیدش را نزدم اما زمان که می گذرد حس می کنم روز به روز چهره اش در...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و هشتم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و هشتم   شازده عزیز دو ماه میگذرد.. نه فرخ را دیده ام نه کسى از او خبرى دارد. یک روز پیش آقا بزرگ رفتم و با جیغ و گریه و شیون برایش...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و هفتم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و هفتم   شازده عزیز انگار دلهره هاى من تمامى ندارند. بعد از روزى که فرخ به عمارت آمد و نمى دانم چه حرف هایى بین او و آقابزرگ رد و بدل شد...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و ششم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و ششم   شازده عزیز آنچه در این نامه براى شما مینویسم را خودم هنوز باور نکرده ام. دیروز آقابزرگ مرا به اتاقش خواست. وقتى که رفتم مختصر و مفید گفت که با...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و پنجم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و پنجم   شازده عزیز دیشب خواستم از عمارت بروم اما پشت در حیاط که رسیدم پاهایم لرزیدند. انگار از پشت سر کسى صدایم زد و گفت نرو! پدرم را در آن حوالى...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و چهارم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و چهارم   شازده عزیز چند روز بیشتر به عید نمانده و همه مشغول خانه تکانى هستند. بى بى هر سال نزدیک نوروز سر از پا نمى شناسد. من اما فکرهایم را کرده...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و سوم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و سوم   شازده عزیز باران به درگاه چوبى پنجره می خورد و بوى چوب خیس در اتاق ها پیچیده است. چند روزى است صداى خودم را درست و حسابى نشنیده ام. از...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و دوم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و دوم   شازده عزیز ده روز گذشت و هم چنان در بی خبرى به سر می برم. هنوز نفهمیده ام فرخ به آقا بزرگ چه گفته است. نامه اى هم به دستم...
ادبیات ادبیات و هنر داستان کوتاه

پریچهر ( قسمت پنجاه و یکم )

ارغوان فاطمی
شب پنجاه و یکم   شازده عزیز دیروز نتوانستم از قضیه سر در بیاورم و امروز هم! از صبح پشت در باغ منتظر ژانت بودم ولى او هم نیامد. آقا بزرگ از دیروز به اتاقش...