خانه نویسندگان مطالب توسط محمد زکی زاده

محمد زکی زاده

محمد زکی زاده
104 مطالب 15 دیدگاه‌ها
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی / بازیگر / نویسنده / سردبیر ادبیات و هنر
وارطان سالاخانیان در ششم بهمن ۱۳۰۹ در تبریز و در یک خانواده‌ ارمنی مسیحی چشم به جهان گشود و سرانجام در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مأموران جمجمهٔ وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در بدنش نمایان...
بوسعید(1) مِهنه(2) در حمام بود قایمیش(3) افتاد و مردی خام بود   شوخ(4) شیخ آورد تا بازوی او جمع کرد آن جمله پیش روی او   شیخ را گفتا (( بگو ای پاک جان تا جوامردی چه باشد در جهان؟ ))   شیخ گفتا (( شوخ پنهان کردن...
بود آن دیوانه خون از دل چکان زان که سنگ انداختندش کودکان   رفت آخر تا به کُنج آتشگاه حمام بود اندر کُنج گلخن روزنی   شد ازان روزن تگرگی آشکار بر سر دیوانه آمد در نثار   چون تگرگ از سنگ می نشناخت باز کرد بیهوده زبان خود...
صوفیی می رفت در بغداد زود(1)در میان راه آوازی شنودکان یکی گفت: (( انگبین دارم بسیمی فروشم سخت ارزان، کو کسی؟ ))شیخ صوفی گفت: (( ای مرد صبورمی دهی چیزی به هیچی؟)) گفت: (( دور !تو مگر دیوانه ای...
عطار نیشابوری یکی از بزرگان تاریخ ادبیات بشمار می رود که آثار غنی و نغزی از خود بجای گذاشته است.او بر شاعران بعد از خود نیز تاثیر بسیاری گذاشته تا آنجا که مولانا که خود یکی از ارکان اساسی...
گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جارى است پیکارى سترگ روز و شب مابین این انسان و گرگزور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى...
دلبر بمن رسید و جفا را بهانه کردافکند سر بزیر و حیا را بهانه کردآمد ببزم و دید من تیره روز راننشست و رفت تنگی جا را بهانه کردرفتم بمسجد از پی نظاره رخشبر رو گرفت دست و دعا...
صادق هدایت داستان‌نویس، مترجم و روشنفکر ایرانی همراهِ محمدعلی جمال‌زاده، بزرگ علوی و صادق چوبک از پایه های داستان‌نویسی نوین ایرانی بشمار می رود.بسیاری از پژوهشگران، رمانِ بوف کور او را مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران...
 فروشیکفش نوزادهرگز پوشیده نشده...  مجله اینترنتی تحلیلک
محتسب، مستي به ره ديد و گريبانش گرفت مست گفت: اي دوست! اين پيراهن است، افسار نيستگفت: مستي، زان سبب افتان و خيزان مي روي گفت: جرم راه رفتن نيست، ره هموار نيستگفت: مي بايد تو را تا خانه قاضي برم گفت:...