ادبیات

آیدا، امید و شیشه عمرم؛ مثل خون در رگ های من

شاملو و آیدا - مثل خون در رگ های من - نامه احمد شاملو به آیدا

کتاب مثل خون در رگ های من

نامه احمد شاملو به آیدا


با این که وقت تنگ است و کار بی انتهاست، با این که باید از حالا (به نظرم ساعت از نیم بعد از نصف شب گذشته باشد) شروع به کار کنم، و با این که هر دقیقه را باید غنیمت بشمرم، نمی توانم خودم را راضی کنم که چند سطری برایت ننویسم و با آن که هم الان یک ساعت هم نیست که از تو دور شده ام، بی تو باشم.

آیدا جانم!

بدترین روزهای عمرم را می گذرانم. فشار تهی دستی و فشار آن زن بی انصاف بی رحم از طرف دیگر، فشار بانک که پول سفته اش را می خواهد و فشار بی غیرتی و وقاحت این مرد شارلاتان که دو ماه عمر مرا به امروز و فردا کردن تلف کرده است، همه مرا در منگنه گذاشته اند. از صفر می باید شروع کنم، اما برای آن که به صفر برسم خیلی باید بکوشم.

مع ذلک نفس گرم تو، وجود تو، عشقت و اطمینانت مرا نیرو می دهد. پر از امید و پر از انرژی هستم. تو را دارم و از هیچ چیز غمم نیست. از صفر که هیچ، از منهای بی نهایت شروع خواهم کرد و از هیچ چیز نمی ترسم. من در آستانه مرگی مأیوس، در آستانه “عزیمتی نابهنگام” تو را یافتم؛ وقتی تو به من رسیدی من شکست مطلق بودم، من مرده بودم. پس حالا دیگر از چه چیز بترسم؟

دست های تو در دست من است. امید تو با من است. اطمینان تو با من است. چه چیز ممکن است بتواند مانع پیشرفت من شود؟ کوچکترین لبخند تو مرا از همه بدبختی ها نجات می دهد. کوچک ترین مهربانی تو مرا از نیروی همه خداها سرشار می کندیقین داشته باش که احمد تو مفلوک و شکست خورده نیست.

تمام ثروت های دنیا، تمام لذت های دنیا، تمام عالم وجود، برای من در وجود “آیدا” خلاصه می شود. تو باش، بگذار من به روی همه آن ها تف کنم. بگذار به تو نشان بدهم که عشق، عجب معجزه ای است. تو فقط لبخند بزن. قول بده که فقط لبخند بزنی، امیدوار باشی و اعتماد کنی. همین!

تمام بدبختی های من، بازیچه مضحک و پیش پا افتاده یی بیش نیست. تمام این گرفتاری ها فقط یک مگس مزاحم است که با تکان یک دست برطرف می شود…

بدبختی فقط هنگامی به سراغ من می آید که ببینم آیدای من، لبخندش را فراموش کرده است. فقط در چنین هنگامی است که تلخی همه بدبختی ها قلب مرا لبریز می کند.

آیدای من!

اگر می خواهی پیروز بشوم، به من لبخند بزن. سکوت غم آلود تو برای من با تاریکی مرگ برابر است.

به جان تو دست و دلم می لرزد، خودم را فراموش می کنم و به یادم می آید که در دنیا هیچ چیز ندارم. بدبخت سرگردانی هستم که نتوانسته ام امید به پیروزی را حتی در دل بزرگ و قدرتمند آیدای خودم به وجود آرم

لبان بی لبخند تو، آیدا! لبان بی لبخند تو پیروزی بدبختی است بر وجود من. بگذار من به بدبختی پیروز بشوم. لبخندت را فراموش مکن آیدا، لبخندت را فراموش مکن

از این بحران بیرون می آییم. و پس از آن، من باید به ناگهان قد برافرازممن بسیار عقب افتاده ام. باید کمکم کنی که این عقب افتادگی را جبران کنم… وقت کم و راه دراز است، باید قدم های بلند بردارم. مرا به جلو بران  !کمکم کن!

فقط با لب هایت، فقط با لبخندت، فقط با آغوش پر مهرت. با نگاهت و با ملاحتت.

لبخند بزن!
همیشه لبخند بزن!
با امید به عشق تو حالا شروع به کار می کنم.


شب به خیرـــ احمد تو
جمعه ۲۷ مهرماه ۴۱

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

در شبستان شعرکلاسیک همراه با اقبال لاهوری

زهرا فخرایی

در محضر عطار نیشابوری / ذکر حکایتی از مصیبت نامه

محمد زکی زاده

نگاهت را نگاه کن (مجموعه داستان های شیوانا)

زهرا فخرایی

دیدگاه خود را ثبت کنید