از گلستان من ببر ورقی / در محضر سعدی شیرازی

از گلستان من ببر ورقی / در محضر سعدی شیرازی

 

از گلستان من ببر ورقی

بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند.

به چه کار آیدت ز گل طبقی

از گـلستان من بـبر ورقـی

 

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

* * * * * * * * * * * * * *

از گلستان من ببر ورقی / در محضر سعدی شیرازی

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست

 

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که بهر حلقه موییت گرفتاری هست

 

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

 

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

 

صبر بر جور رقیب چه کنم گر نکنم ؟

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

 

نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

 

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

بخوانید!  علم و دانش در گلستان سعدی / باب هشتم (در آداب صحبت کردن)

 

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

 

من ازین دلق مرقع بدر آیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست

 

همه را هست همین داغ محبت که مراست

که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست

 

عشق سعدی نه حدیثی ست که پنهان ماند

داستانی ست که بر هر سر بازاری هست

* * * * * * * * * * * * * *

 

دیر آمدی ای نگار سرمست

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق تو بوده ام. گفت مشتاقی به که ملولی…

دیر آمدی ای نگار سرمست

زودت ندهیم دامن از دست

 

معشوقه که دیر دیر بینند

آخر کم از آنکه سیر بینند

 

 

امیواریم مطلب از گلستان من ببر ورقی / در محضر سعدی شیرازی برای شما مفید بوده باشد.

مجله اینترنتی تحلیلک

۱ دیدگاه

الهام ۱ اردیبهشت ۹۸ at ۱۱:۴۰ ق٫ظ

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست..
به به
خییییلی زیبا بود

پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید