معرفی کتاب

معرفی کتاب «استاد عشق» نوشته ایرج حسابی

معرفی کتاب استاد عشق

درباره کتاب

کتاب استاد عشق که به قلم فرزند دکتر محمود حسابی نگاشته شده است حاوی مطالب بسیار جالب و خواندنی از زندگی پرفراز و نشیب پدر بزرگوارشان است.

دکتر حسابی در نشست های شبانه (با فرزندشان)، هنگامی که در بازگویی خاطراتشان، از غربت، دوری، جفای پدر و نکات غیرقابل تصور زندگیشان می گویند، همواره به تأمل، از آمدن اشک بر چشم پرهیز می کردند و ایرج نیز در این همراهی شبانه همیشه در کنار پدر، بدون اراده، اشک بر دیده می آورد؛ با این که پدر را به مهربانی و عاطفه دلداری می داد، اما نیک می دانست که شاهکار استاد عشق، زندگی اش بوده است.

پرفسور حسابی در بازگویی روزهای بازپسین، از همه می گوید؛ از پدر، مادربزرگ، همسر و هر کس که در گذر زندگی دستی و آغوشی به مهربانی به سویشان گشوده اند. از مادربزرگ خود بارها با لفظ خانم یاد می کنند و آن جا که فرزندانشان در پرسشی ناخواسته و نا به هنگام از لفظ خانم و آقا و تاکید هماره پدر می پرسند در پاسخ به تاکید می گویند: (خانم و آقا بودن آسان نیست، سابقه، تربیت و نجابت باید فراهم باشد. ایمان و اعتقاد از ارکان خانم و آقا بودن است، اگر خانم و آقایی به این مرتبه برسند، می دانند که چه کارهایی باید انجام دهند و چه کارهایی نباید انجام دهند. یا به قول حافظ آن قدر هست که بانگ جرسی می آید… خانم و آقا هیچ گاه دروغ نمی گویند و در نشست و برخاست و خیلی از مسائل اجتماعی آداب لازم را رعایت می کنند.)

بخوانید!  زندگینامه مولانا جلال الدین محمد مولوی / بخش دوم

پرفسور حسابی با وجود مشکلات فراوان به بهترین درجات علمی رسیدند.

زندگی استاد پر از خاطرات و وقایع عجیب و جالب است.

 

برشی از کتاب «استاد عشق»

مادرم زنی قانع و فداکار بودند و اصلا تمایلات مادی و ثروت اندوزی نداشتند. اما برعکس مادرم، پدر، مدام در حال حساب و کتاب بود. بعد از مدتی، پدر تصمیم خودش را گرفت، تا برای به دست آوردن خواسته های مادی و کسب قدرت به ایران بازگردد. او همچنین تصمیم گرفته بود که من و برادرم را به یک شبانه روزی در بیروت بسپارد. زیرا بیروت به اروپا نزدیک تر بود و مدارسش به مراتب بهتر و پیشرفته تر از تهران بود. پدر برای نگهداری از ما دایه هایی را در نظر گرفته بود و می خواست با مادرم به ایران بازگردد.

وقتی من و برادرم از این تصمیم با خبر شدیم چیزی نمانده بود که از غصه دق مرگ شویم. چطور ممکن بود بدون پدر و مادر در بیروت بمانیم، تنهایی و وحشت بی پناه بودن تمام وجودمان را فراگرفته بود. آیا فقط به بهانه تحصیل من و برادرم، پدر می توانست ما را بی خانواده و بی تکیه گاه رها کند؟

اما خداوند مادری با گذشت، مهربان، فداکار و دلسوز به ما داده بود. مادرم تصمیم خودشان را گرفته بودند. یک شب که من و برادرم احساس بی پناهی می کردیم و در بغل مادر بودیم و گریه می کردیم، مادر در گوشمان گفتند: محمدجان، محمود جان، شما دیگر بزرگ شده اید، باید قول بدهید مثل یک مرد قوی باشید، من همیشه پیش شما می مانم و هرگز تنهایتان نمی گذارم.

بخوانید!  زندگینامه مولانا جلال الدین محمد مولوی / بخش اول

در جایی دیگر از کتاب استاد عشق می خوانیم:

یک ماه بعد وقت ملاقات و جلسه بعدی بحث من با اینشتین تعیین شد. وقتی به دیدار او رفتم، برخوردش بسیار صمیمی تر بود، و با علاقه بیشتری به من نگاه می کرد. وقتی در کنار هم قرار گرفتیم، با سادگی گفت: در طول این یک ماه، خوب مرا مشغول کردید، به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارد، باید با شهامت به شما بگویم، نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیک را در جهان متحول خواهد کرد.

باورم نمی شد که چه شنیده ام. انتظار هر سخنی غیر از این را داشتم. حس کردم چشمانم برق می زند. دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم. اینشتین هم با لبخندی که زد به نظرم آمد، احساس مرا کاملا درک کرده است…

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

پدر پولدار، پدر بی‌پول: به روایت رابرت کیوساکی (بخش سوم)

زهرا دره شیری

بهترین سال زندگی تو

مهسا زکی زاده

معرفی کتاب «پدر پولدار، پدر فقیر» نوشته رابرت کیوساکی

نویسنده

۱ دیدگاه

Avatar
مهدیه راستگو ۶ دی ۹۷ at ۴:۱۴ ب٫ظ

عالی

پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید