ادبیات شعر پارسی

تأملی بر مثنوی معنوی مولانا؛ موسی و شبان ( قسمت دوم )

موسی و شبان - مولوی - مولانا

مثنوی معنوی

در ادامه مطلب موسی و شبان (قسمت اول)، به ادامه آن می پردازیم…

 

موسی و شبان – قسمت دوم

مولانا جلال الدین محمدبن سلطان العلما که از او به نام های مولوی، ملای روم و مولانای روم یاد کرده اند یکی از عارفان نام آور و از بزرگ ترین شاعران صاحب اندیشه و از متفکران بلامنازع عالم اسلامی است.

 

عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

بندهٔ ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی؟

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق(۱)

هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی(۲) و چالاکی همه

من نکردم امر تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

هندوان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و در فشان

ما زبان را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

ناظر قلبیم، اگر خاشع بود

گرچه گفت لفظ، ناخاضع رود (۳)

زانکه دل جوهر بود، گفتن عرض

پس طُفیل آمد عرض، جوهر غرض

چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز؟(۴)

سوز خواهم سوز با آن سوز ساز

آتشی از عشق در جان بر فروز

سر به سر فکر و عبارت را بسوز

موسیا، آداب‌دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقان را هر نفس سوزیدنی است

بر ده ویران، خراج و عُشر(۵) نیست

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر بود پر خون شهید آن را مشو

خون شهیدان را ز آب اولی ترست

این خطا را صد صواب اولی ترست

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پاچیله(۶) نیست؟(۷)

تو ز سرمستان قلاوزی(۸) مجو

جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو؟(۹)

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مُهر نَبود، باک نیست

عشق در دریای غم، غمناک نیست

 

وحی آمدن موسی را علیه السلام در عذر آن شبان

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی کان نمی آید بگفت

بر دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

چند بیخود گشت و چند آمد به خود

چند پرید از ازل، سوی ابد

بعد ازین گر شرح گویم ابلهی است

زانکه شرح این ورای آگهی است

ور بگویم عقل ها را بر کند

ور نویسم بس قلم ها بشکند

چونکه موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پرهٔ(۱۰) بیابان بر فشاند

گام پای مردم شوریده خود

هم ز گام دیگران پیدا بود(۱۱)

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب

یک قدم چون پیل رفته بر وریب(۱۲)

گاه چون موجی بر افرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

گاه بر خاکی نبشته حال خود

همچو رمالی که رملی بر زند

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو

 

 


۱- ناپسندترین حلال در نزد خداوند، طلاق است

۲- سستی و پیری

۳- اگر قلب فروتن و خاشع باشد ما به قلب می نگریم، هرچند که ظاهر گفتار نرم و فروتن نباشد

۴- تاکی می خواهی با این کلمات پرپیچ و تاب و پر رمز و راز و آکنده از مجاز سخن بگویی ؟

۵- یک دهم از اموال را گرفتن

۶- نوعی کفش که برای کوبیدن برف به پا می کنند

۷- در داخل کعبه، آداب یافتن قبله وجود ندارد. اگر شناگر، پاپوش نداشته باشد چه غمی بر اوست؟

۸- رهبر

۹- تو نباید از شوریدگان سرمست، انتظار رهبری و دستگیری داشته باشی. چگونه تو کسی را که لباس های پاره دارد امر به رفو کردن می کنی ؟

۱۰- حاشیه، چنان به شتاب می رفت که از حاشیه بیابان گرد و غبار بلند می شد

۱۱- گام مردم عاشق و سرگشته از گام آدم های معمولی متفاوت است و کاملا معلوم است

۱۲- اشاره به حرکت رخ و فیل در بازی شطرنج و اینکه حال عاشقان چون مهره ی وزیر است که در صفحه شطرنج (به جز حرکت اسب) دارای همه نوع حرکت است

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

باب چهارم گلستان سعدی / در فواید خاموشی (قسمت دوم)

محمد زکی زاده

داستان کوتاه پریچهر (قسمت هفدهم)

ارغوان فاطمی

زندگینامه جبران خلیل جبران نویسنده مشهور لبنانی

مهران توفیقی

۲ دیدگاه

Avatar
سیدمصطفی ۸ مهر ۹۷ at ۱۱:۲۸ ق٫ظ

چقدر این داستان رو دوست دارم. ممنون ممنون

پاسخ
محمد زکی زاده
محمد زکی زاده ۹ مهر ۹۷ at ۱۲:۲۱ ب٫ظ

سپاس

پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید