امشب زمان شکار پلنگ است (مجموعه داستان های شیوانا)

در ادامه مجموعه داستان های شیوانا به داستانی دیگر با عنوان امشب زمان شکار پلنگ است می پردازیم. روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرد، تعدادی از جوانان به همراه شیوانا برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند، ساعت ها آنجا بودند ولی خبری نشد و پلنگ پنهان شده بود.

شیوانا امشب زمان شکار پلنگ است

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرد، تعدادی از جوانان به همراه شیوانا برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند، ساعت ها آنجا بودند ولی خبری نشد و پلنگ پنهان شده بود. شکارچیان نمی توانستند او را به دام بیندازند و چاره ای جز صبر نداشتند.

سرانجام هوا تاریک شد. همه مستاصل شده بودند که برای شکار پلنگ چه اقدامی انجام دهند. هر یک راهی پیشنهاد می کردند، یکی از جوانان گفت: پلنگ قدرت خاصی دارد و متوجه خطر می شود، به همین دلیل پنهان شده و ما نمی توانیم او را شکار کنیم.

همه افراد گروه روحیه خود را از دست داده بودند و ترس شدیدی بر آنها غلبه کرده بود.

استاد شیوانا که تا آن لحظه ساکت بود و حرفی نمی زد سرش را بالا گرفت و به چشمان تک تک بچه ها نگاه کرد، ترس وجودشان را فرا گرفته و نگاهشان وحشت زده بود.

شیوانا با حالتی امیدوارانه و کمی خوشحال گفت: زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و یقین دارم که امشب حتما پلنگ خودش را نشان می دهد.

افراد گروه همگی با تعجب به شیوانا نگاه می کردند و دلشان می خواست استاد برایشان توضیح دهد که چگونه با اطمینان شکار پلنگ را قطعی می داند؟!

شب از نیمه گذشته بود و هر لحظه رعب و وحشت بچه ها بیشتر می شد، کاری از دستشان بر نمی آمد جز اینکه صبر کنند و منتظر بمانند.

صداهای عجیب و غریبی از لابلای درختان به گوش می رسید، ناگهان در سیاهی شب، پلنگ غرشی کرد و از پشت درختان به سرعت بیرون آمد و به سمت جوانی که به شدت ترسیده بود حمله کرد. مرد زخمی شد و از شدت درد ناله ای کرد و به زمین افتاد.

دوستانش گیج و وحشت زده نمی دانستند به طرف دوست زخمی شان بروند یا پلنگ را با شلیک تیر از پا در آورند. سرانجام پس از ساعت ها درگیری، تیر شکارچیان به پلنگ اصابت کرد و پلنگ غرشی کرد و بر زمین افتاد.

بچه ها برای کمک به طرف دوست زخمی شان دویدند و او را از زمین بلند کردند و با بستن زخمش او را به دوش کشیدند تا به محلی امن برسانند.

همگی خسته از جدالی سخت با پلنگ وحشی و دردمند از ناله و زخم عمیق دوستشان کوله بارشان را بستند و به طرف دهکده به راه افتادند. از میان درختان سر به فلک کشیده و از راه های ناهموار جنگل با خستگی و گرسنگی می گذشتند.

یکی از جوانان خودش را به شیوانا رساند و از او پرسید: استاد! سوالی دارم که تا رسیدن به دهکده نمی توانم صبر کنم و دلم می خواهد همین الان جوابم را بدهید. استاد! چه چیزی باعث شد که شما پیش بینی کنید که پلنگ امشب بیرون می آید، در حالی که شبهای گذشته چنین پیش بینی نداشتید؟

شیوانا گفت: ترس و باور جوان که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. همیشه باورهای ترس آور موجب قدرت گرفتن قدرت طلبان می شود. زمانی که ترس غلبه می کند، قدرت زورگویان بیشتر می شود.

پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی هستند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد ولی به محض اینکه افراد گروه وحشت زده و مستاصل شدند، حس قدرتمندی موجب باور شکست ناپذیری پلنگ شد و او را به سمت جدال کشاند.

دوست من! اگر همه ما در زندگی با ترس و ضعف خود به دشمن باور قدرتی جادویی بدهیم، یقینا دشمن با همان باور به جدال با ما بر خواهد خواست و ما را شکست خواهد داد. پس باید همیشه با شجاعت در میدان مبارزه حضور داشته باشیم تا باورهای فلج کننده ما موجب تسلط بر دشمن گردد. پلنگ اگر می دانست در گروه شکارچیان، کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند و منتظر جدال و شکارش هستند، هرگز خودش را نشان نمی داد.

مرد جوان به نشانه تایید حرف های استاد سری تکان داد و همراه دوستانش به راه خود ادامه دادند تا به دهکده برسند.

بالاخره پس از تحمل چند شب خسته کننده و طی کردن راهی ناهموار و طولانی به دهکده رسیدند. از اینکه توانسته بودند با شکار پلنگ، رعب و وحشت را از مردم دهکده دور کنند خوشحال و از بابت زخمی شدن دوستشان بسیار ناراحت بودند.

دو سه نفر از اهالی دهکده به کمک مرد جوان شتافتند و او را در آغوش گرفتند و به سمت منزل پزشک دهکده رفتند. پس از ساعتی مرد زخمی کمی آرام گرفت و به خواب رفت.

دوستانش او را به منزل رساندند و پس از خداحافظی با شیوانا برای رفع خستگی هر کدام به سمت خانه هایشان به راه افتادند.

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …       

  مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا