سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

بیان و شرح یک داستان از مثنوی معنوی مولوی (۲)

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی روایت می کند که؛ به شخصی ناشنوا خبر دادند که همسایه ات بیمار شده است. او خواست که حق همسایگی را ادا کند و به عیادت بیمار برود ولی پیش خود گفت: من با این گوش کر از سخن بیمار چیزی نمی فهمم! ولی چاره ای نیست، باید مراتب ادب را پاس بدارم و به عیادت همسایه رفت.

به عیادت رفتن کر بر همسایه رنجور خویش، داستانی از دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

 

خلاصه داستان

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی روایت می کند که؛ به شخصی ناشنوا خبر دادند که همسایه ات بیمار شده است. او خواست که حق همسایگی را ادا کند و به عیادت بیمار برود ولی پیش خود گفت: من با این گوش کر از سخن بیمار چیزی نمی فهمم! ولی چاره ای نیست، باید مراتب ادب را پاس بدارم و به عیادت همسایه رفت. او در پیش خود چاره ای اندیشید که به لب های بیمار نگاه می کنم. همین که لب بیمار به حرکت درآمد حدس خود را می زنم و مقصودش را در می یابم و پیش خود پرسش ها و پاسخ هایی را به این گونه تنظیم کرد:

به او می گویم حالت چطور است؟ او حتما می گوید الحمدالله خوبم.

به او می گویم خداراشکر. غذا چه خورده ای؟ او خواهد گفت شربت یا آش خورده ام و من می گویم نوش جانت و الی آخر.

اما وقتی ناشنوا بر بالین بیمار حاضر می شود از او می پرسد:

ناشنوا: حالت چطور است؟

بیمار: دارم می میرم!

ناشنوا: خداراشکر! غذا چه خورده ای؟

بیمار: زهر خورده ام!

ناشنوا: نوش جانت و الی آخر…

ناشنوا پس از این عیادت از خانه بیمار بیرون می آید و خرسند از این که حق همسایگی را مراعات کرده و خدا را سپاس می گوید. از آن طرف نیز بیمار سخت آزرده و دلشکسته می شود.

مولوی در این حکایت نقص جسمانی را مورد طعن و طنز قرار نمی دهد بلکه نقص نفسانی و شخصیتی آن مرد را مورد نقد قرار می دهد.

 

آن کری را گفت افزون مایه‌ای
که تو را رنجور شد همسایه‌ای

شخص فاضل و پُرمایه به یک ناشنوا گفت: همسایه ات بیمار شده است.

 

گفت با خود کر که با گوش گِران
من چه دریابم ز گفت آن جوان؟

ناشنوا پیش خود گفت: من با این گوش کر از سخن آن جوان بیمار چه می فهمم؟

 

خاصه رنجور و ضعیف آواز شد
لیک باید رفت آنجا، نیست بُد

به خصوص که او بیمار است و صدایش ضعیف شده است ولی بی هیچ چون و چرا باید به عیادت او بروم که چاره ای نیست و عیادت از همسایه بیمار ضروری است.

 

چون ببینم کان لبش جُنبان شود
من قیاسی گیرم آن را هم ز خود

وقتی دیدم لب آن بیمار می جنبد پیش خود حرکت لب های او را به همان قیاسی می گیرم که خودم تصور می کنم.

 

چون بگویم: چونی ای مِحنَت‌کشم؟
او بخواهد گفت: نیکم یا خوشم

مثلا وقتی من به آن بیمار بگویم ای همسایه رنجور من حالت چطور است؟ او حتما خواهد گفت خوبم یا بهترم.

 

من بگویم: شُکر، چه خوردی اَبا؟
او بگوید: شربتی یا ماشبا

من در جواب او باید بگویم خداروشکر و بعد از او می پرسم چه غذایی خورده ای؟ و او می گوید شربت یا آش ماش خورده ام.

 

من بگویم: صُحّ، نُوشَت، کیست آن
از طبیبان پیش تو؟ گوید فلان

من در جوابش بگویم عافیت باشد، نوش جانت و سپس می پرسم کدام یک از حکیمان بر بالین تو آمده است؟ و او می گوید فلان حکیم.

 

من بگویم: بس مبارک‌پاست او
چون که او آمد، شود کارت نکو

من به او می گویم او حکیم مبارک قدمی است. اگر او بر بالین تو حاضر شود کار تو روبراه می شود.

 

پای او را آزمودستیم ما
هر کجا شد می‌شود حاجت روا

ما قدم آن حکیم را آزموده ایم و درباره او تجربه ها اندوختیم. هرکجا او برود حاجت انسان روا می شود.

 

این جوابات قیاسی راست کرد
پیشِ آن رنجور شد آن نیک‌مرد

با قیاس های فرضی خود این پاسخ ها را منظم کرد و این مرد نیکدل سپس بر بالین بیمار حاضر شد.

 

گفت: چونی گفت: مُردَم، گفت: شُکر
شد ازین رنجور پُر آزار و نُکر

از بیمار پرسید: حالت چطور است؟ بیمار گفت: دارم می میرم. ناشنوا گفت: خدارا شکر و بیمار از این حرف سخت رنجیده خاطر شد.

 

کین چه شُکرست؟ او عدوِّ ما بده ست
کَر قیاسی کرد و آن کژ آمده ست

بیمار با خود گفت: این چه جای شکر است! مگر او با من ستیز و دشمنی دارد؟ شاید این پیش خود قیاسی نامناسب کرده است.

 

بعد از آن گفتش: چه خوردی؟ گفت: زهر
گفت: نوشت، صِحّه، افزون گشت قهر

دوباره پرسید: چه خورده ای؟ بیمار از شدت ناراحتی گفت: زهرمار خورده ام. ناشنوا در جواب گفت: نوش جانت، عافیت باشد و بیمار سخت عصبانی شد.

 

بعد از آن گفت: از طبیبان کیست او
کو همی‌آید به چاره پیش تو

بعد از بیمار پرسید: کدام حکیم نزد تو آمده است تا درمانت کند؟

 

گفت: عزراییل می‌آید برو
گفت: پایش بس مبارک شاد شو

بیمار از شدت خشم و ناراحتی گفت: عزرائیل درمان کننده من است. دست از سرم بردار. ناشنوا در پاسخ گفت: قدمش خیلی مبارک است شادمان شو!

 

کَر برون آمد بگفت او شادمان
شُکرِ آن از پیش کردم این زمان

ناشنوا از حضور بیمار بیرون آمد و در حالی که شادمان بود گفت خداراشکر که مراعات حالش را کردم و خاطرش را به دست آوردم.

 

گفت رنجور این عدوِّ جان ماست
ما ندانستیم کو کان جفاست

بیمار با خود گفت ما نمی دانستیم که این همسایه دشمن جان ماست و آدم جفاکاری است.

 

خاطر رنجور جویان صد سَقَط
تا که پیغامش کند از هر نَمَط

آن بیمار شکسته دل می خواست صدگونه ناسزا برای آن شخص ناشنوا بفرستد.

 

چون کسی که خورده باشد آش بد
می‌بشوراند دلش تا قَی کند

مولوی مثالی می آورد و می گوید مثلا کسی که آش بدمزه یا هر طعام ناگواری که خورده باشد دلش بهم می خورد و حالت تهوع پیدا می کند و بالاخره هم باید استفراغ کند تا راحت شود.

 

کظم غیظ این است: آن را قی مکن
تا بیابی در جزا شیرین سخن

پس هرگاه اندرون تو از آتش خشم آکنده شد فروخوردن خشم آن است که خشم و غضب خود را آشکار نکنی تا در ازای آن سخن شیرین بیابی.

 

چون نبودش صبر می‌پیچید او
کین سگ زن‌روسپیِ حیز کو؟

از آنجا که بیمار نمی توانست سخنان ناشنوا را تحمل کند سخت ناراحت شده بود و دشنام می داد این سگ کجاست؟ این زن بدکاره هرزه گو کجاست؟

 

تا بریزم بر وی آنچه گفته بود
کآن زمان شیر ضمیرم خفته بود

تا پاسخ آن سخنانی که در حالت بیماری به من گفته بود را بدهم زیرا تا آن وقت شیر ضمیرم خواب بود و طاقت نداشتم پاسخش را بدهم.( در آن حالت پریشانی ذهنم کار نمی کرد تا پاسخ ناسزاهای او را بدهم.)

 

چون عیادت بهر دل‌آرامی است
این عیادت نیست دشمن کامی است

زیرا عیادت از بیمار برای آرامش دادن به بیمار است ولی این عیادت نبود بلکه دشمن ورزیدن بود.

 

تا ببیند دشمن خود را نزار
تا بگیرد خاطر زشتش قرار

او می خواسته که خصم خود را در حال ضعف و ناتوانی مشاهده کند تا آنکه خاطرش آرام گیرد.

نکته ای که وجود دارد و مولوی هم آن را پرداخته است این است که هر دو یعنی هم بیمار و هم ناشنوا قیاس های اشتباه گرفته اند در حالی که در باطن هیچ اختلاف و نزاعی نداشته اند اما این قیاس های ناروا سبب جدایی شده بود.

 

بس کسان که ایشان عبادت ها کنند
دل به رضوان و ثواب آن دهند

مولوی بیان می کند که خیلی ها هستند که بسیار عبادت می کنند و طاعت به جای می آورند و دل به خشنودی خدا و پاداش آن بسته اند.

 

خود حقیقت معصیت باشد خفی
آن کَدِر باشد که پندارد صفی

ولی طاعتی که از روی ریا باشد و تنها به خاطر پاداش انجام شود در حقیقت گناه نهان است و بسیاری از چیزها را تو نورانی می بینی درحالی که تیره و تار است.

 

همچو آن کر که همی پنداشته است
کو نکویی کرد و آن بر عکس جَست

درست مانند آن ناشنوا که خیال می کرد که کار خوبی می کند درحالی که نتیجه اعمالش برعکس گمانش بود.

 

این بیت مولوی اشاره به آیه ۱۰۳ و ۱۰۴ سوره کهف دارد که می فرماید:

بگو آیا به شما خبر دهم که چه کسی زیانکارترین آدمیان است؟ زیانکارترین مردم همان ها هستند که عمرشان را در راه زندگانی دنیوی تباه کنند و با پند یاوه خود گمان کنند که نیکوکار هستند.

 

او نشسته خوش که خدمت کرده‌ام
حقّ همسایه بجا آورده‌ام

آن ناشنوا دل خوش است و پیش خود می گوید حق همسایگی را به خوبی به جا آورده ام.

 

بهر خود او آتشی افروخته است
در دل رنجور و خود را سوخته است

ولی او با عمل کژ و اشتباه خود آتشی در دل آن بیمار افروخته است و وجود خود را دز آن سوزانده است.

 

فَاتَّقُوا النّارَ الّتی اَوقدتُمُوا
اِنَّکُم فِی المَعصِیَه اِزدَدتُمُوا

بپرهیزید از آتشی که خود افروخته اید که همانا شما گناهان را افزوده اید.

 

گفت پیغمبر به اعرابیِّ ما
صَلّ اِنَّک لَم تُصَلّ یا فَتی

پیامبر به یکی از اعراب فرمود نماز بگزار که تو هنوز نماز نگزارده ای ای جوان!

 

از برای چارهٔ این خوفها
آمد اندر هر نمازی اِهدِنا

از بیم آنکه مبادا نماز با حضور قلب و خلوص نیت انجام نشود مقرر شد که در هر نماز سوره فاتحه خوانده شود و لازم است که آیه اِهدِناالصِّراطَ المُستَقیم حتما خوانده شود.

 

کین نمازم را میامیز ای خدا
با نماز ضالّین و اهل ریا

خداوندا عبادت هایم را از نوع عبادت ریاکاران و گمراهان قرار نده.

 

از قیاسی که بکرد آن کر گُزین
صحبت ده ‌ساله باطل شد بدین

مولوی این گونه می گوید که قیاسی که آن ناشنوا برای خود کرد و استفاده کرد دوستی و همنشینی ده ساله اش تباه شد.

 

خاصه ای خواجه قیاسِ حسِّ دون
اندر آن وحی ای که هست از حد فزون

ای بزرگ به ویژه قیاس حواس پست درباره وحی الهی که از حدود عقل خارج است.

 

گوش حسِّ تو به حرف ار در خور است
دان که گوش غیب‌گیر تو کر است

در نهایت مولوی می گوید اگر گوش حس تو برای ادراک حرف و کلام لایق است، بدان که گوش غیب گیر تو ناشنوا و کر است. به عبارت دیگر گوش جانت کر است و نمی توانی کلام الهی را استماع کنی.

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا