دوشنبه/ 3 آبان / 1400

همراهان همیشگی مجله اینترنتی تحلیلک؛ در این مطلب با زندگینامه و آثار سهراب سپهری در خدمتتان هستیم.

 

سهراب سپهری ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ در کاشان به دنیا آمد. پدربزرگش میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رئیس تلگراف‌ خانه کاشان، پدرش «اسدالله» و مادرش «ماه جبین» نام داشتند که هر دو اهل هنر و شعر بودند.

سهراب سپهری از جمله شاعران معاصری است که شناخت درست و کافی با شعر و سبک نیما داشت. در عین پیروی از سبک نیما، خود صاحب سبک و خلاق بود و خلاقیت سهراب بیشتر در استفاده بدیع از رنگ و کلمه بوده است. سهراب سپهری شاعری تصویرگراست و این جنبه از شعر سهراب با طبیعت گرایی او مرتبط است؛ ضمن این که دیدگاه عارفانه دارد و خدا را در طبیعت جستجو می کند.

در عین حال عدم آشنایی با نمادها و رمزهای شعری سهراب سپهری ابهاماتی را برای خوانندگان ایجاد می کند. شعر سهراب همچون نقاشی او رنگارنگ است. وی در شعرش نگران انسان و سرنوشت اوست. او همه را به نگریستن دقیق تر در پیرامون خود و به جهانی برتر دعوت می کند.

 

زندگینامه سهراب سپهری

زندگینامه سهراب سپهری
زندگینامه سهراب سپهری

 

سهراب سپهری دوران کودکی را در کاشان، در باغ اجدادی گذراند. او به جز سرودن شعر، نقاشی هم می کرد.

سهراب سپهری بهترین شاگرد مدرسه بود. یکی از سرگرمی های سهراب، گِل بازی در روزهای تابستانی بود. گرفتن حشرات مختلف، نگهداری برخی حیوانات مثل بوقلمون، اردک و مرغ و خروس نیز دیگر سرگرمی سهراب بود. گیاهان در زندگی کودکانه سهراب سپهری جایی مهم و مؤثر داشتند.

سهراب در آغوش طبیعت زنده و ملموس و همگون با وجودش می بالید و سال ها را پشت سر می گذاشت. صبح ها خیلی زود، وقتی که هوا هنوز گرگ و میش بود، از خواب بر می خاست و تا تاریک روشن غروب به بازی و شیطنت می پرداخت. او همواره پس از انجام دادن تکلیف های مدرسه نقاشی می کرد.

شش سال ابتدایی تحصیل به پایان آمد. عادت کتاب خواندن، از زمان فراگیریِ خواندن و نوشتن در کودکی، در سهراب شکل گرفته بود و ساعت های معینی را مطالعه می کرد.

زندگینامه سهراب سپهری

سهراب سپهری در اوقات فراغت هم به سرودن شعر و کشیدن تابلوهای نقاشی می پرداخت. در انجمن هفتگی شعر نیز شرکت می کرد. سهراب سال های تحصیل در دانشکده را با موفقیت پشت سر گذاشت. استعداد سرشار و شور و اشتیاقش برای فراگیری آموزه های تازه، تحسین و توجه استادان دانشکده را بر می انگیخت.

یکی از خصوصیات اخلاقی سهراب سکوت کردن بود. او می توانست ساعت ها در یک جمع خاموش بنشیند و اغلب فکر می کرد. از این رو بود که هیچ کس از دوستان و هنرمندان سخنی را از او به یاد ندارد که در رد و اثبات کسی بر زبان آورده باشد.

رفتار بزرگوارانه سهراب با خانواده‌، دوستان‌، آشنایان‌، هنرمندان و کسانی که با آنها در تماس بود نشان از غنای روحی وانسان دوستانه او داشت و می توان بازتاب این روحیه و احوالات را در نقاشی و شعر سهراب سپهری به زیباترین وجه دید.

سهراب سپهری
زندگینامه و آثار سهراب سپهری

 

آثار سهراب سپهری

  • آثار منظوم: هشت کتاب، مرگ رنگ، زندگی خواب ها، آوار آفتاب، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، ما هیچ ما نگاه، آوارکتاب، زندگی خواب ها
  • آثار منثور: اتاق آبی

سهراب در سال 1337 دو کتاب “آوار آفتاب” و “شرق اندوه” را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب را به همراه “زندگی خواب ها” زیر عنوان “آوار کتاب” منتشر کرد.

شهرت سپهری از سال 1344 با انتشار شعر بلند “صدای پای آب”  آغاز شد. در “صدای پای آب” است که سپهری به فرم خاص خود در شعر دست می یابد. در سال 1345 شعر بلند “مسافر” که بیان سیر و سفر و دیدگاه فلسفی زندگی اش بود، منتشر شد که از درخشان ترین شعرهای فارسی دوره معاصر است.

سهراب سپهری مسافر
زندگینامه و آثار سهراب سپهری

 

زندگینامه سهراب سپهری

شعر مسافر سهراب سپهری

دم غروب، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پياده شد:
“چه آسمان تميزي!”
و امتداد خيابان غربت او را برد.

غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي، كنار چمن
نشسته بود:
“دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه.
و بعد تونل ها،
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.

شعر مسافر سهراب سپهری

و هيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش،
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند.
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.”

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
“چه سيب هاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است.”
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
– قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
تو را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
– و نوشداروي اندوه؟
– صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

و حال، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

– چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
– چقدر هم تنها!
– خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
– دچار يعني
– عاشق.
– و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد.
– چه فكر نازک غمناكي!
– و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
– خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
– نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصله اي هست.
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد.

شعر مسافر سهراب سپهری

و عشق
سفر به روشني اهتزاز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
– غرق ابهامند
– نه،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شب ها، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.
– هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!

حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

“اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.”
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست:
“هنوز در سفرم.
خيال مي كنم
در آب هاي جهان قايقي است
و من – مسافر قايق – هزار ها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم.
مرا سفر به كجا مي برد؟
كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

شعر مسافر سهراب سپهری

و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.

كجاست سمت حيات؟
من از كدام طرف مي رسم به يك هدهد؟
و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزند.
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز در همه راه زير گوش تو مي خواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد.
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به “جاجرود” خروشان نگاه مي كردي،
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز تار سارها درو كردند؟
و فصل؟ فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه “حوا” است.

نگاه مي كردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.
“و نيز”، يادت هست،
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.

كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود:
“به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي.”

شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ در چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

و بار دگر، در زير آسمان “مزامير”،
در آن سفر كه لب رودخانه “بابل”
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند.

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش “ارمياي نبي”
اشاره مي كردند.
و من بلند بلند
“كتاب جامعه” مي خواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره مي كردند.

شعر مسافر سهراب سپهری

كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط “لوح حمورابي”
نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را
مرور مي كردم.

سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد.
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب،
شيارهاي غريزه، و سايه هاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن “جت” ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پرپرچه ها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند.
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،
به غربت تر يك جوي مي پيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ.

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.
و زير سايه آن “بانيان” سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،
كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
و به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده “سرنات” شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح “ودا” ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زينت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف “طور” مي آيد
و از حرارت “تكليم” در تب و تاب است.

ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاه پركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجز يزدي، كنار “جاده ادويه”
به بوي امتعه هند مي رود از هوش.
و در كرانه “هامون”، هنوز مي شنوي:
– بدي تمام زمين را فرا گرفت.
– هزار سال گذشت،
– صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

و نيمه راه سفر، روي ساحل “جمنا”
نشسته بودم
و عكس “تاج محل” را در آب
نگاه مي كردم:
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا، و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ “مگار”

شعر مسافر سهراب سپهری

و در مسير سفر مرغ هاي “باغ نشاط”
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
و به پاس روشني حال،
كنار “تال” نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل.
در ابتداي خودش بود
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برمي چيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره مي كردم:
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
– كجاست جشن خطوط؟
– نگاه كن به تموج، به انتشار تن من.
– من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟
– و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سوح عطش كن.
– كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟
– و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
– و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟
– جرقه هاي محال از وجود بر مي خاست.
– كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و نا پديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
– و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار
چقدر روشن بود!
– كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

شعر مسافر سهراب سپهری

عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور “هيچ” ملايم را
به من نشان بدهيد.”

زندگینامه سهراب سپهری

سهراب سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در “هشت کتاب” گرد آورد که نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است و یکی از اثر گذارترین مجموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.

در سال 1358 ناراحتی جسمی سهراب سپهری آغاز و علائم سرطان خون در وی نمایان شد. در دی ماه همین سال جهت درمان به انگلستان سفر می كند و اسفند ماه به ايران باز مي گردد.

سرانجام اول ارديبهشت 1359 ساعت 6 بعد ازظهر، در بيمارستان پارس تهران جان به جان آفرین تسلیم کرد. فرداي آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فيلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف كاشان ميزبان ابدی سهراب گرديد.

زندگینامه سهراب سپهری

 

امیدواریم از مطالعه زندگینامه سهراب سپهری لذت برده باشید.

مجله اینترنتی تحلیلک

اسکرول به بالا