صوفیی می رفت در بغداد زود(۱)

در میان راه آوازی شنود

کان یکی گفت: (( انگبین دارم بسی

می فروشم سخت ارزان، کو کسی؟ ))

شیخ صوفی گفت: (( ای مرد صبور

می دهی چیزی به هیچی؟)) گفت: (( دور !

تو مگر دیوانه ای ای بوالهوس(۲)

کس به هیچی کی دهد چیزی به کس؟ ))

هاتفی(۳) گفتش که (( ای صوفی درآی

یک دکان(۴) زینجا که هستی برتر آی

تا به هیچی ما همه چیزت دهیم

ور دگر خواهی بسی نیزت دهیم. ))

 


۱- به شتاب و سرعت

۲- کسی که بسیار در پی هوس ها است

۳- ندای غیب، سروش

۴- پله

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

 

 

بخوانید!   پرسه در کوچه باغ شعر معاصر همراه با فـاضـل نـظـری

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید