سه‌شنبه/ 9 آذر / 1400

قصه کودکانه کوالای قهرمان

یکی بود یکی نبود. توی جنگل های استرالیا کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند.
Share on twitter
Share on telegram
Share on whatsapp

قصه کودکانه کوالای قهرمان

قصه کودکانه کوالای قهرمان

یکی بود یکی نبود. توی جنگل های استرالیا کنار یک رودخانه درخت بزرگی قرار داشت که کبوتری با جوجه هایش روی آن درخت زندگی می کردند. هرچه جوجه ها بزرگتر می شدند به غذای بیشتری نیاز داشتند، برای همین کبوتر مادر و پدر با هم به دنبال غذا رفتند.

یک روز که جوجه ها تنها مانده بودند، یک گنجشک قشنگ پر زد کنار لانه جوجه ها نشست، جوجه ها که تا به حال هیچ پرنده ای جز مادر و پدر خودشان ندیده بودند، با دیدن گنجشک از ترس سرهایشان را زیر پرهایشان کردند و مثلا پنهان شدند.

بیشتر بخوانید: قصه کودکانه خرس تنبل

گنجشک گفت: چرا از من می ترسید؟ به من میگن گنجشک. منم بچه هایی مثل شما دارم، آمدم برایشان غذا پیدا کنم، آنها کرم هایی که روی درخت شما هستند را خیلی دوست دارند. آنها به گنجشک گفتند: چقدر تو زیبا هستی و چه قشنگ و سریع بال می زنی و پرواز می کنی.

گنجشک گفت: خداوند این بالهای زیبا را به من داده تا با آن ها به هرجایی که می خواهم پرواز کنم و از نعمت های خدا برای خودم و بچه هایم غذا تهیه کنم. جوجه ها داشتند با گنجشک صحبت می کردند که درخت تکان خورد. ترسیدند و دوباره سرهایشان را لای پر هم پنهان کردند.

قصه کودکانه کوالای قهرمان

یک حیوان بزرگ با پنجه های قوی، گوش های پهن و بدن پشمالو که خیلی هم با نمک و مهربون به نظر می رسید به درخت چسبیده بود.

به جوجه ها نگاه کرد و گفت: نترسید شما که غذای من نیستید. جوجه ها گفتند: ما را چه جوری دیدی؟ ما که قایم شدیم.

کوالا گفت: ولی فقط شما سرتان را پنهان کردید، بدنتان بیرون بود. جوجه های قشنگ اسم من کوالا است. من نوعی خرس درختی هستم و در همسایگی شما با خانواده ام کنار این درخت زندگی میکنم.

جوجه ها گفتند: خوش به حالت می تونی همه جا بروی.

بیشتر بخوانید: قصه کودکانه مرغ پر قرمزی

کوالا گفت: ولی من و همه حیوانات که بال نداریم، دوست داریم مثل شما پرنده باشیم و در آسمان آبی و زیبای خداوند پرواز کنیم. خدا نعمت بزرگ پرواز کردن را به شما داده، صبر کنید بزرگتر شوید، عجله نکنید، شما هم می توانید مثل مادر و پدر خودتان قشنگ به هرجایی که خواستید پرواز کنید.

یک مرتبه کوالا دید عقابی به لانه کبوترها برای شکار جوجه ها می آید، کوالا سریع فریاد زد: خطر و خود را روی لانه جوجه ها انداخت و با پنجه های خود به بال های پرنده شکاری می زد، تا پرنده را دور کند.

گنجشک که این صحنه را دید خود را به کبوتر پدر و مادر رساند و گفت: جوجه هایتان در خطر هستند، زود بیایید. خانم کاکلی و کوالا با کمک هم به هر زحمتی که بود پرنده شکاری را دور کردند. کوالا کمی زخمی شده بود، ولی خوشحال بود که توانسته جوجه های همسایه را نجات بدهد.

کبوتر مادر از گنجشک و کوالا برای نجات جان جوجه هایشان تشکر کرد و بعد از آن داستان شجاعت کوالا در جنگل پیچید و همه او را کوالای قهرمان نامیدند.

 

امیدواریم از مطالعه قصه کودکانه کوالای قهرمان لذت برده و کوالای قهرمان را برای فرزندان عزیز خود بخوانید تا لذت ببرند…

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا