ادبیات داستان کوتاه

ترازوی زندگی (مجموعه داستان های شیوانا)

شیوانا

شیوانا و ترازوی زندگی

شیوانا ترازویی مقابلش گذاشته بود و مشغول صحبت با شاگردانش شد. مردی مهمان کلاس شیوانا بود و گوشه ای از کلاس بر روی نیمکتی تنها نشسته بود. مرد خسته و افسرده بود و نای حرف زدن نداشت.

شیوانا به او گفت: دوست من! سکوت نکن، حرف بزن. اگر ساکت بمانی غم ها در درونت تملبار می شود و دیگر نمی توانی زندگی کنی!

مرد گفت: استاد دیگر امیدی برای ادامه دادن ندارم. احساس می کنم زندگی برایم بی معنا شده است. مدت زیادی با یکی از دوستانم به کار تجارت مشغول بودیم. یکباره رفتار دوستم تغییر کرد و با خیانت در کار تمام زندگی مرا به آتش کشید و رفت. تمام سرمایه ام از دست رفت و هیچ پولی برای کارکردن نداشتم. دوستانم مرا تنها رها کردند و حتی همسر و فرزندانم رفتند و مرا تنها گذاشتند.

کلاس غرق در سکوتی سنگین شد و شاگردان حتی نمی توانستند به مردِ غمگین نگاه کنند.

شیوانا به ترازویی که در مقابلش بود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که امروز در جمع ما نشسته ای به منزله روزنه امیدی است که در وجودت سوسو می زند. حال بگو از من چه می خواهی؟

مرد در حالی که سرش پایین بود گفت: استاد! همه می گویند شما به خالق هستی نزدیک تر از مایی. من می خواهم برایم دعا کنید که این روزها زودتر بگذرد و راه چاره ای برای مشکل من پیدا شود.

مرد دیگر نتوانست طاقت بیاورد، بغضش ترکید و به گریه افتاد. شیوانا بدون اینکه به مرد نگاه کند کاغذ و قلمی برداشت و به او داد و گفت: هر چه از خالق هستی می خواهی روی این تکه کاغذ بنویس. مرد آهی کشید و در خواستش را روی کاغذ نوشت. از خدا خواست که سنگینی و سختی مشکلات را برایش کم کند و راهکاری برای رفع دردهایش در اختیار او بگذارد.

بخوانید!  آن روزها / مجموعه داستان های شیوانا

شیوانا کاغذ را از مرد گرفت و آن را در یک کفه ترازو قرار داد و سنگ بزرگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر گذاشت. کفه کاغذ بلافاصله بالاتر قرار گرفت. شیوانا کاغذ را از روی ترازو برداشت و به دست مرد داد و گفت: برو و چهل روز دیگر نزد من بیا و وضعیتت را به من بگو.

مرد مات و مبهوت کاغذ را از دست استاد گرفت و رفت.

چهل روز بعد نزد شیوانا آمد و شیوانا در حالی که مشغول درس دادن به شاگردانش بود مرد را که دید مشتاقانه به استقبال او رفت. این بار وضعیت روحی مرد کمی متفاوت با قبل بود. کمی سرحال بود و چند صفحه کاغذ در دستانش پنهان کرده بود. شیوانا با تبسم از او پرسید، آیا در این چهل روز گذشته اوضاعت تغییری کرده است؟ مرد با اعتماد به نفس گفت: من هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد پیدا کنم اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگر به کسب و کار بپردازم. تنهایی و انزوا برایم قابل تحمل شده و گام های مثبتی در جهت بهبود روحیه و زندگی ام برداشته ام.

شیوانا گفت: درخواست های دیگرت را در کاغذی که در دست داری نوشته ای؟ مرد سرش را تکان داد و گفت: می خواستم این کاغذها را هم در ترازو بگذارید و آن را با دعایتان متبرک کنید.

شیوانا کاغذها را از دست مرد گرفت و آنها روی ترازو قرار داد و در کفه دیگر سنگی بزرگ گذاشت. کفه کاغذها به سرعت بالا رفت. شیوانا ثانیه ای به کاغذها خیره شده بود. کاغذها را برداشت و به مرد پس داد و گفت: دوباره برو و چهل روز دیگر پیش من بیا.

بخوانید!  معرفی کتاب «قلندر و قلعه» نوشته دکتر سید یحیی یثربی

وقتی مرد رفت. یکی از شاگردان با تعجب از استاد پرسید: استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای مرد رخ داده است؟ راز ترازوی شما چیست؟

شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و گفت: برای حل مشکلات و رفع سختی های زندگی می توانیم به دو صورت از خدا در خواست کنیم. یکی اینکه از خدا بخواهیم مصائب سخت را از سر راه ما بردارد و دوم اینکه از خدا بخواهیم صبر و تحمل ما را زیاد کند و دل هایمان را بزرگ تا مشکلات در نظرمان کوچک شود و سختی راه را حس نکنیم. راز توفیق این مرد هم همین است. من سنگ را درکفه ای از ترازو گذاشتم تا کفه تقاضای مرد بالاتر بیاید تا سنگ مشکلات در نظر مرد کوچک و بی مقدار جلوه کند و دلش کمی آرام شود و ذهنش فرصت یابد تا نسبت به آزارهایی که دیده و سختی های که کشیده بی اعتنا شود و بتواند چاره ای بیندیشد.

این مرد کم کم با گذشت زمان و فرصتی که به او دادم آمادگی عبور از این مشکلات را پیدا کرد، چرا که قلبش وسعتی یافته که دیگر سنگینی مصائب برایش همچون گذشته سخت و غیر قابل تحمل نیست. او اکنون قوی شده و بحران گذشته را پشت سر گذاشته است. درخواست جدید و کاغذ جدید که برایم آورد نشان از امید او به آینده است. راز ترازو همین است.

خداوند یا به یکباره طوفان زندگی تو را آرام می سازد و یا برعکس اگر طوفان زندگی تو شدیدتر و سخت تر شود، تو را آرام می سازد و قلبت را مطمئن. خداوند بالاترین توانایی را به تو می دهد تا بتوانی با آرامش از سخت ترین طوفان ها عبور کنی. پس همیشه در ترازوی زندگی ات هر دو کفه را با دقت نگاه کن تا بدانی خودت کجا و مشکلاتت کجاست و بتوانی با صبوری بهترین راه را برای عبور از ناملایمات پیدا کنی.

بخوانید!  «پدربزرگ پیر و نوه» نوشته لئو تولستوی

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

ابراهیم به بهانه زادروز ابراهیم گلستان

امیرپاکنژاد

باب سوم گلستان سعدی / در فضیلت قناعت (قسمت هشتم)

محمد زکی زاده

تلخی ها را از یاد ببر و دوباره جوانه بزن (مجموعه داستان های شیوانا)

زهرا فخرایی

دیدگاه خود را ثبت کنید

رفتن به نوار ابزار