مجموعه داستان های شیوانا؛ با لبخندت شادم و با اشک هایت غمگین…

0
شیوانا

شاگردان شیوانا هر کدام در گوشه ای از حیاط مدرسه ایستاده بودند و شیوانا نیز در گوشه ای دیگر مشغول صحبت بود، آنها منتظر چند نفر از دوستانشان بودند که قرار بود همگی با کاروان به سفری یک روزه بروند و ساعاتی را در دل طبیعت با هم بگذرانند.

یک ساعتی گذشت تا تمام گروه آماده شدند و کوله بار خود را جمع و جورکردند و همراه کاروان به راه افتادند.

در این سفر افراد زیادی همسفر شیوانا و شاگردانش بودند از جمله دوستان صمیمی شیوانا که زوج جوانی بودند که به تازگی ازدواج کرده بودند و زوج میانسالی که سالها از زندگی مشترکشان می گذشت.

تمام افراد کاروان خیلی زود با یکدیگر آشنا شدند و با برخوردی گرم و مهربان سفری خوب را شروع کردند و دلشان می خواست که از تمام ساعات این سفر لذت ببرند.

همه گرم صحبت و گپ زدن بودند و گهگاه صدای قهقهه ای از جمع بلند می شد و با شرمی که از نگاه مهربان شیوانا داشتند صدایشان را می دزدیدند و آرام آرام می خندیدند.

شیوانا از اینکه همه ی دوستان و شاگردانش لبخند بر لب داشتند بسیار شاد بود و گهگاهی به بیرون خیره می شد و در فکری مبهم فرو می رفت.

پس از چند ساعتی که در راه بودند به مقصد رسیدند و قرار بر این شد که ساعاتی آنجا بمانند و استراحت کنند.

شیوانا با چند نفر از شاگردان و دوستانش در کنار جوی آب نشستند و از شنیدن آواز پرندگان و صدای سنگریزه هایی که به آب می انداختند بسیار لذت بردند و به آرامشی خاص رسیدند.

در گوشه ای دیگر زن و شوهر جوانی مشغول تماشای طبیعت بودند و از هر دری صحبت می کردند.

بعد از ساعتی که گذشت زن جوان و زن میانسال با چند نفر دیگر از زنان از جمع جدا شدند و برای گردش و چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند.

شوهران آنها در کنار شیوانا و شاگردان دور هم در سایه نشسته بودند و از دور مراقب آنها بودند.

ناگهان چند نفر از زنان در حالی که پاهایشان را از درد و ناراحتی گرفته بودند به روی زمین نشستند.

یکی از شاگردان شیوانا که از دور این صحنه را دید گفت: آنجایی که آنها ایستاده اند پر از خارهای گزنده است و اگر در پای انسان فرو روند بسیار دردناک است، فکر می کنم خار در پایشان فرو رفته است.

مرد جوان بیخیال و با خنده گفت: عیبی ندارد بهتر است درد بکشند تا دیگر هوس علف چینی نکنند و از کاروان دور نشوند.

مرد پیر در حالیکه رنگ به چهره نداشت و انگار از درد به خود می پیچید از جا پرید و برای کمک به سوی همسرش دوید.

مرد جوان هم با خنده به سمت همسرش رفت تا به او کمک کند.

به هر حال مردان آنها را با ناراحتی و دردی که می کشیدند به سوی کاروان باز گرداندند.

کم کم هوا تاریک شده بود و شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند و در مورد وقایع روزانه صحبت می کردند.

شیوانا گفت: شما متوجه شدید که پیرمرد چقدر همسرش را دوست دارد؟ حتی بیشتر از مرد جوان !!

یکی از شاگردان گفت: هر دو برای کمک به سمت همسرانشان رفتند و به آنها کمک کردند. شما از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از مرد جوان است؟؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: بله هر دو به کمک همسرانشان شتافتند ولی اگر به چهره هایشان دقت می کردید متوجه نگرانی و آشفتگی پیرمرد می شدید.

پیر مرد وقتی متوجه شد که خاری گزنده به پای همسرش فرو رفته است گویی همان لحظه درد می کشید و چنان دگرگون شده بود که انگار در پای خودش خار فرو رفته است.

اما مرد جوان با وجودی که می دانست زن جوانش درد می کشد می خندید و درد کشیدن او را درک نمی کرد.

در واقع احساسات پیرمرد همسو با احساسات همسرش بود و با درد کشیدن همسرش درد می کشید ولی مرد جوان همسرش را درک نمی کرد و می خندید و همسرش را سزاوار ناراحتی می دانست.

زیباترین جلوه عشق این است که عاشق با لبخند معشوق بخندد و از درد کشیدن او بگرید.

و این حس واقعی را فقط می توان در چشمان و قلب یک عاشق دید نه از رفتار ظاهری آدمها.

کسی که با دیدن درد معشوق درد می کشد و با اشک او اشک می ریزد؛ عاشقی واقعی است که نیازی به توصیف هم ندارد.

محبوب زیبای من! آنقدر دوستت دارم که با لبخندت شادم و با اشکهایت غمگین.

شیوانا آخرین جمله را آنقدر با احساس بیان نمود که ناخودآگاه شاگردانش به گریه افتادند و آرزو کردند که روزی دلشان از وجود چنین عشقی زیبا لبریز گردد.

 

                       پایدار بمانید تا داستانی دیگر…..

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!  خون دل‌ها خورده‌ایم؛ به بهانه درگذشت نادر ابراهیمی

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید