ادبیات داستان کوتاه

با لبخندت شادم و با اشک هایت غمگین (مجموعه داستان های شیوانا)

شیوانا

شیوانا با لبخندت شادم و با اشک هایت غمگین

شاگردان شیوانا هر کدام در گوشه ای از حیاط مدرسه ایستاده بودند و شیوانا نیز در گوشه ای دیگر مشغول صحبت بود، آنها منتظر چند نفر از دوستانشان بودند که قرار بود همگی با کاروان به سفری یک روزه بروند و ساعاتی را در دل طبیعت با هم بگذرانند.

یک ساعتی گذشت تا تمام گروه آماده شدند و کوله بار خود را جمع و جورکردند و همراه کاروان به راه افتادند.

در این سفر افراد زیادی همسفر شیوانا و شاگردانش بودند از جمله دوستان صمیمی شیوانا که زوج جوانی بودند که به تازگی ازدواج کرده بودند و زوج میانسالی که سالها از زندگی مشترکشان می گذشت.

تمام افراد کاروان خیلی زود با یکدیگر آشنا شدند و با برخوردی گرم و مهربان سفری خوب را شروع کردند و دلشان می خواست که از تمام ساعات این سفر لذت ببرند.

همه گرم صحبت و گپ زدن بودند و گهگاه صدای قهقهه ای از جمع بلند می شد و با شرمی که از نگاه مهربان شیوانا داشتند صدایشان را می دزدیدند و آرام آرام می خندیدند.

شیوانا از اینکه همه دوستان و شاگردانش لبخند بر لب داشتند بسیار شاد بود و گهگاهی به بیرون خیره می شد و در فکری مبهم فرو می رفت.

پس از چند ساعتی که در راه بودند به مقصد رسیدند و قرار بر این شد که ساعاتی آنجا بمانند و استراحت کنند.

شیوانا با چند نفر از شاگردان و دوستانش در کنار جوی آب نشستند و از شنیدن آواز پرندگان و صدای سنگریزه هایی که به آب می انداختند بسیار لذت بردند و به آرامشی خاص رسیدند.

در گوشه ای دیگر زن و شوهر جوانی مشغول تماشای طبیعت بودند و از هر دری صحبت می کردند.

بعد از ساعتی که گذشت زن جوان و زن میانسال با چند نفر دیگر از زنان از جمع جدا شدند و برای گردش و چیدن علف های گیاهی از کاروان فاصله گرفتند.

شوهران آنها در کنار شیوانا و شاگردان دور هم در سایه نشسته بودند و از دور مراقب آنها بودند.

ناگهان چند نفر از زنان در حالی که پاهایشان را از درد و ناراحتی گرفته بودند به روی زمین نشستند.

یکی از شاگردان شیوانا که از دور این صحنه را دید گفت: آنجایی که آنها ایستاده اند پر از خارهای گزنده است و اگر در پای انسان فرو روند بسیار دردناک است، فکر می کنم خار در پایشان فرو رفته است.

مرد جوان بیخیال و با خنده گفت: عیبی ندارد بهتر است درد بکشند تا دیگر هوس علف چینی نکنند و از کاروان دور نشوند.

مرد پیر در حالیکه رنگ به چهره نداشت و انگار از درد به خود می پیچید از جا پرید و برای کمک به سوی همسرش دوید.

مرد جوان هم با خنده به سمت همسرش رفت تا به او کمک کند. به هر حال مردان آنها را با ناراحتی و دردی که می کشیدند به سوی کاروان باز گرداندند.

کم کم هوا تاریک شده بود و شیوانا با شاگردانش کنار آتش نشسته بودند و در مورد وقایع روزانه صحبت می کردند.

شیوانا گفت: شما متوجه شدید که پیرمرد چقدر همسرش را دوست دارد؟ حتی بیشتر از مرد جوان !!

یکی از شاگردان گفت: هر دو برای کمک به سمت همسرانشان رفتند و به آنها کمک کردند. شما از کجا فهمیدید که عشق مرد پیر بیشتر از مرد جوان است؟؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت: بله هر دو به کمک همسرانشان شتافتند ولی اگر به چهره هایشان دقت می کردید متوجه نگرانی و آشفتگی پیرمرد می شدید. پیر مرد وقتی متوجه شد که خاری گزنده به پای همسرش فرو رفته است گویی همان لحظه درد می کشید و چنان دگرگون شده بود که انگار در پای خودش خار فرو رفته است.

اما مرد جوان با وجودی که می دانست زن جوانش درد می کشد می خندید و درد کشیدن او را درک نمی کرد.

در واقع احساسات پیرمرد همسو با احساسات همسرش بود و با درد کشیدن همسرش درد می کشید ولی مرد جوان همسرش را درک نمی کرد و می خندید و همسرش را سزاوار ناراحتی می دانست.

زیباترین جلوه عشق این است که عاشق با لبخند معشوق بخندد و از درد کشیدن او بگرید و این حس واقعی را فقط می توان در چشمان و قلب یک عاشق دید نه از رفتار ظاهری آدمها. کسی که با دیدن درد معشوق درد می کشد و با اشک او اشک می ریزد؛ عاشقی واقعی است که نیازی به توصیف هم ندارد.

محبوب زیبای من! آنقدر دوستت دارم که با لبخندت شادم و با اشکهایت غمگین.

شیوانا آخرین جمله را آنقدر با احساس بیان نمود که ناخودآگاه شاگردانش به گریه افتادند و آرزو کردند که روزی دلشان از وجود چنین عشقی زیبا لبریز گردد.

 

                       پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

مجله اینترنتی تحلیلک 

نوشته های مرتبط

بررسی و تأمل بر گلستان سعدی / آغاز کلام

محمد زکی زاده

معرفی کتاب «آبنبات هل دار» نوشته مهرداد صدقی

نویسنده

باب اول گلستان سعدی / در سیرت پادشاهان (قسمت سوم)

محمد زکی زاده

دیدگاه خود را ثبت کنید