مجموعه داستان های شیوانا؛ علاقه به جوان بی مسئولیت  

0
شیوانا
شیوانا

در دهکده شیوانا جوانی تنبل و تن پرور اما خوش چهره و زیبا زندگی می کرد. اهل کار نبود و وضع مالی مساعدی نداشت.

روزی یکی از دوستان شیوانا نزد او آمد و گفت: دخترم می خواهد در مورد آینده اش با شما مشورت کند، لطفا او را راهنمایی کنید تا بتواند به درستی تصمیم بگیرد.

دخترم دلباخته این پسرک بیکار و بی اخلاق شده و امیدوار است که بتواند خلق و خوی پسرک را تغییر دهد و با وجود علاقه ای که به او دارد، دلش نمی خواهد بازیچه پسرک باشد،  به همین دلیل می خواهد با مشورت و شناخت دقیق پسر، راه زندگی اش را انتخاب نماید.

شیوانا از مرد خواست که دخترش را نزد او بیاورد. روز بعد پدر به همراه دخترش پیش شیوانا آمدند.

دختر از شیوانا پرسید: استاد عزیز! آیا می توان برخی خصوصیات اخلاقی پسر مورد علاقه ام را تغییر بدهم؟

او بسیار تنبل و بی مسئولیت است و هیچگونه تلاشی برای زندگی و آینده اش نمی کند ولی آنگونه که می گوید حاضر به جدایی و از دست دادن من نیست.

استاد بدون مقدمه از دخترک سوال کرد: آیا فکر می کنی تو می توانی از کسی که دوستش داری جدا شوی ؟ دختر با اطمینان پاسخ داد: حس می کنم این علاقه منجر به جدایی نخواهد شد.

شیوانا سری تکان داد و سوال دیگری از دخترک پرسید. آیا تحمل شنیدن حرفهای ناشایست از کسی که به او علاقه مند هستی داری ؟

دخترک متعجب گفت: او مرا دوست دارد آیا با وجود این علاقه، امکان دارد حرفهای زشت و نسنجیده به من بگوید و شخصیت مرا سرکوب کند ؟

بخوانید!  باب چهارم گلستان سعدی؛ در فواید خاموشی(قسمت دوم)

شیوانا با لبخند به او گفت: اگر آمادگی شکست و جدایی از پسر مورد علاقه ات را داری به راهی که در پیش گرفته ای ادامه بده.

و اگر می خواهی شخصیت واقعی او را بشناسی، به سراغ او برو و جدی در مورد آینده ات با او صحبت کن تا عکس العمل واقعی او را درک کنی…

دخترک رفت. پدرش با ناراحتی به شیوانا گفت: استاد! ای کاش حرف آخر را به او می گفتید که این دو مناسب یکدیگر نیستند، نکند پسرک با ترفندی، مانع تصمیم عاقلانه دخترم گردد؟!

شیوانا گفت: نگران نباش و مرا بی خبر نگذار.

چند روزی گذشت.

دخترک پیش شیوانا آمد، بسیار ناراحت بود. در حالی که عقیده اش تا حدودی نسبت به دوستش تغییر کرده بود و دچار تردید شده بود.

گفت: استاد ! من با دوستم در مورد آینده و زندگی مشترک صحبت کردم و از او خواستم حرفهایش را به طور جدی با خانواده من در میان بگذارد، ولی او نه تنها استقبال نکرد بلکه با پرخاشگری مرا به جدایی تهدید کرد.

شیوانا گفت: می دانستم دخترم ! کسی که نمی تواند زندگی خودش را مدیریت کند، چطور می تواند یک زندگی مشترک را به طور صحیح پایه ریزی و مدیریت نماید ؟!

او فقط با رشد جسمانی به بلوغ جسمی رسیده، اما برای درک یک زندگی مشترک بلوغ ذهنی و اخلاقی نیز لازم است.

این جوان وقتی اصرار تو را برای قبول مسئولیت دیده، متوجه شده که دیگر نمی تواند به این بازی ادامه دهد، به همین دلیل برای حفظ تعادل روانی خود با حرفهای ناخوشایند می خواسته تو و خانواده ات را تخریب کند.

بخوانید!  باب چهارم گلستان سعدی؛ در فواید خاموشی(قسمت اول)

دختر جان! گاهی برخی صفات اخلاقی، چنان در وجود آدمی ریشه می کند که دیگر نمی توان آنها را تغییر داد، مگر اینکه خود شخص بخواهد وگرنه هیچکس نمی تواند موجب تغییر شخصیت دیگری شود.

ولی گاهی نیز در مواقعی خاص که خود شخص، خواهان تحولی درونی باشد و در شناخت مسیر درست سرگردان شود، می توان با یادآوری های دقیق و درست؛ در تعیین سرنوشت او تاثیر بسزایی داشت.

اما پسرک مورد علاقه تو، خودش خواهان تحول و تغییر نیست. در چنین مواردی می بایست راه خود را از این اشخاص جدا کنی تا متضرر همنشینی با آنان نشوی.

تو نیز غصه نخور و شاکر باش که با کمک خدا توانسته ای به ماهیت او پی ببری و به پدری افتخار کن که در همه شرایط نگران تو و آینده توست.

دخترک سری به نشانه تایید تکان داد و موافقت خود را اعلام کرد و به شیوانا اطمینان داد که پدرش را در هیچ شرایطی تنها نگذارد و حرف های ارزشمندش را مانند مرواریدی در صدف زندگی بکار بندد.

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید