پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

شیرین قصه ات از راه می رسد (مجموعه داستان های شیوانا)

شیرین قصه ات از راه می رسد / مجموعه داستان های شیوانا ... یقین بدان که شیرین قصه ات از راه می رسد و در گوشت آواز عشق می خواند.

شیوانا شیرین قصه ات از راه می رسد

یکی از شاگردان شیوانا چند روزی بود که مدرسه نمی رفت و برخی از دوستانش که از احوال او با خبر بودند می گفتند: حکایت، حکایت عشق است و دغدغه های عاشقی.

چند روزی گذشت و پسرک عاشق انگار قصد مدرسه آمدن نداشت. شیوانا و دوستانش نگران و دلتنگ او شده بودند. استاد می خواست به دیدن پسرک برود و از نزدیک او را ببیند. کلاس درس که تمام شد بدون معطلی از مدرسه بیرون رفت و به طرف خانه شاگردش به راه افتاد. نزدیک خانه شان که رسید دید پسرک بیرون از خانه در گوشه ای نشسته و زانوی غم بغل گرفته است.

آنقدر غرق در افکار خود بود که متوجه حضور استاد نشد. شیوانا روبرویش نشست، دستانش را در دست گرفت و به آرامی با او سخن می گفت.

پسرک سکوت کرده بود و نمی توانست حرف بزند، فقط قطره های اشک که بر گونه هایش می ریخت را با دست پاک می کرد و به نقطه ای خیره شده بود طوری که استاد حتی نمی دانست حرف هایش را می شنود یا نه. شیوانا شانه های پسرک را به آرامی تکان داد و از او خواست از آنچه که درونش را متلاشی کرده است حرف بزند تا کمی آرام شود.

سپس با صدایی آهسته گفت: سال ها دختری را دوست داشتم و او نیز مرا دوست داشت و هر دو منتظر ساحلی امن و به دور از هیاهو برای کشتی عشقمان بودیم. روزها می گذشت و ما در فراز و نشیب دنیای عشق گاهی در فراز و گاهی در نشیب بودیم و جز صبر کاری از دستمان بر نمی آمد. هر چه عشق ما بیشتر قد می کشید، دغدغه نیز مانند جغدی بر فراز آسمان عشقمان بیشتر پر می کشید. تا اینکه کم کم شوق دیدار کم می شد و کمرنگ، بهانه های بودن و نبودن، داشتن و نداشتن، همه و همه دست به دست هم داد تا دخترک مرا تنها گذاشت.

تمام زندگی ام را در صدفی از عشق پیچیدم و به دستش دادم و او نیز گفت که پاسخش جز عشق نیست. ولی یکباره تغییر مسیر داد و در نیمه راه مرا رها کرد! عهد قدیم شکست و رفت تا پیشنهاد دیگری را برای ادامه زندگی انتخاب کند.

پسرک دیگر نمی توانست کلمات را به درستی ادا کند، به سختی گفت: استاد! من سال هاست که بذر عشق این دختر را در دل کاشته ام و با اشک دیدگانم آن را پرورده ام تا شریک زندگی من باشد ولی او دیگری را برگزیده و مرا رها کرده است! من چگونه می توانم تا ابد با او خداحافظی کنم ؟!

شیوانا با تبسم گفت: حس عشقی که تو به آن دخترک داری ربطی به او ندارد. تو عاشق او هستی و در راه این عشق از خود گذشته ای! ولی او عشق را به شرایط واگذار کرده و رفته است. وقتی شرایط بهتری به او پیشنهاد شده از عشق تو صرف نظر کرده و مسیر زندگی اش را تغییر داده است.

شاگرد گفت: اما استاد اگر او نبود شعله عشق و هیجان هم در وجود من نبود.

شیوانا گفت: نه پسرم! اینگونه نیست که تو فکر می کنی. تو اهل دل هستی و عشق ورزیدن ریشه در تار و پود تو دارد. شور عشق، سراپای تو را هدف قرار داده و این حس ناب تو  به آن دختر ارتباطی ندارد. تو بودی که حس عشق را به سوی آن دخترک می فرستادی و قطعاً اگر دیگری هم جای آن دختر بود تیر عشق تو او را نشانه می گرفت.

بگذار دختر داستان زندگی ات برود و تو این عشق را به سوی دیگری بفرست. مهم این است که شعله عشق را در دل مهربانت خاموش نکنی. آن دختر به تو پیغام بی لیاقتی داد و رفت پس یقین بدان که صاحب و لایق عشق تو  او نبوده است چرا که اگر بود با هیچ طوفانی نمی لرزید و اکنون در کنارت بود. پس بگذار برود تا صاحب واقعی شور و هیجان درونی تو فرصت ظهور یابد.

به خودت فرصت بده تا کسی را بیابی که در تلاطم زندگی مونس بیتابی هایت شود نه موجب پریشانی لحظه هایت و با او بتوانی معنی واقعی عشق را بچشی و در این منزل پرخطر در نیمه راه رهایت نکند. برخیز و دستهایت را از زانوانت بردار و به راهت ادامه بده.

یقین بدان که شیرین قصه ات از راه می رسد و در گوشت آواز عشق می خواند. آنقدر زیبا می خواند که سوار بر مرکب عشق می شوی و تا ابد فرهاد او می مانی…

 

پایدار بمانید تا داستانی دیگر از شیوانا …

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا