پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

بیان و شرح یک داستان از مثنوی معنوی مولوی (۱)

داستانی از دفتر اول مثنوی معنوی... مولوی روایت می کند که؛ مردم چین و روم بر سر مهارت و چیرگی خود در نقاشی با یکدیگر بحث ها می کردند و هریک مهارت و استادی خود را می ستودند. پادشاه دوران خواست که به این رجزخوانی پایان بدهد و هنر آن ها را در عمل آزمایش کند.

قصه مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری (دفتر اول مثنوی معنوی مولوی)

 

خلاصه داستان

مولوی در دفتر اول مثنوی معنوی روایت می کند که؛ مردم چین و روم بر سر مهارت و چیرگی خود در نقاشی با یکدیگر بحث ها می کردند و هریک مهارت و استادی خود را می ستودند. پادشاه دوران خواست که به این رجزخوانی پایان بدهد و هنر آن ها را در عمل آزمایش کند.

نقاشان چینی از شاه خانه ای خواستند که هنر خود را در معرض دید قرار بدهند. شاه خانه ای به چینی ها و رومیان داد. شاه همه امکاناتی که چینی ها خواسته بودند را فراهم کرد ولی رومی ها هیچ چیز از شاه نخواستند و در های خانه را بستند و فقط به صیقل زدن در و دیوار پرداختند.

چینی ها از همه رنگ ها به بهترین شکل ممکن استفاده کردند و بر دیوار خانه نقش زدند و وقتی کار خود را به پایان رساندند شاه به تماشای نقاشی آن ها رفت و از دیدن آن نقش های دلفریب بسیار خرسند شد. سپس به سوی رومیان رفت. آن ها پرده را کنار زدند و همه ی تصاویر زیبای چینی ها بر دیوار رومیان به گونه ای شکوهمند و افسانه ای منعکس شده بود. شاه از دیدن این صحنه به وجد آمد و دید که معرفت رومی ها سبب شده که کاری بدیع به وجود آید پس مجذوب کار رومی ها شد.

 

مأخذ این داستان را کتاب احیاء العلوم دانسته اند. در آنجا این چینیان هستند که دیوارها را صیقل زدند در حالی که مولوی بالعکس رومیان را صیقل زننده خانه معرفی کرده است که البته این دخل و تصرف متناسب با مقاصدی است که مولوی در نقل حکایت در نظر دارد.

 

چینیان گفتند ما نقاش‌تر
رومیان گفتند ما را کَرّ و فَرّ

چینی ها گفتند ما در نقاشی مهارت بیشتری داریم و رومیان نیز گفتند ما با شکوه و جلالیم.

 

گفت سلطان امتحان خواهم در این
کز شماها کیست در دعوی گُزین؟

پادشاه گفت در این خصوص باید امتحان کنم تا ببینم کدام یک از شما در این ادعا برتر است؟

 

چینیان و رومیان بحث آمدند
رومیان از بحث در مکث آمدند

نقاشان چینی و رومی بر سر این ادعا بحث می کردند ولی رومی ها دیگر به گفتگو ادامه ندادند و سکوت کردند.

اهل کشف و شهود با قیل وقال موافقتی ندارند.

 

چینیان گفتند یک خانه به ما
خاص بسپارید و یک آنِ شما

نقاشان چینی گفتند یک خانه به ما اختصاص دهید و یک خانه نیز مختص شما باشد.

 

بود دو خانه، مقابل در به در
زآن یکی چینی سِتد، رومی دگر

این دو خانه درهایی مقابل هم داشت و از آن دو خانه یکی را چینیان گرفتند و دیگری را رومیان.

 

چینیان صد رنگ از شَه خواستند
شه، خزینه باز کرد آن تا سِتند

چینیان از شاه صد نوع رنگ خواستند پس آن شاه در خزانه اش را گشود تا آن رنگ ها را بگیرند.

 

هر صباحی از خزینه رنگ ها
چینیان را راتبه بود از عطا

هر بامداد از بخشش ها و عطاهای شاهانه مقداری از رنگ های گوناگون به صورت مقرری به نقاشان چینی داده می شد تا کارشان را تمام کنند.

 

رومیان گفتند نی لون و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ

ولی رومیان گفتند ما فقط صیقل می زنیم و زنگارها را از در و دیوار پاک می کنیم و هیچ نقش و نگار و رنگی به کار ما نمی آید.

 

در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند

رومیان در خانه را بستند و مشغول صیقل زدن شدند و مانند آسمان ساده و صاف و شفاف شدند و درون خانه را باصفا کردند.

 

از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهی است
رنگ چون ابر است و بی‌رنگی مَهی است

در این بیت مولوی اولین مقصد خود از بیان این حکایت را بیان می کند.

از دویست نوع رنگ و وارنگ بودن به بی رنگی راهی هست. رنگ مانند ابر است زیرا که موجب حجاب و پوشیدگی است ولی بی رنگی مانند آن ماهی است که حجاب ابر را نورانی می کند و از نورانی شدن ابر می توان به وجود ماه تابان پی برد.

به بیان دیگر اگر اهل بصیرت باشی از نمودهای کثیر نیز می توانی به عالم وحدت راه پیدا کنی.

 

هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب

در ابر هر چه نور و پرتو دیدی آن را از ستاره و ماه و آفتاب بدان. بنابراین لطافت و درخشندگی موجود در رنگ ها از بی رنگی است.

اگر آثار و نمودهای هستی را به عنوان آینه ببینی قطعا از آثار به خالق آثار پی خواهی برد که این نوع دید را عرفا اصطلاحا ما بِه یُنظَر می گویند و اگر آثار و نمودهای هستی را مستقل ببینی قطعا به خالق آثار راه نخواهی یافت که این نوع دید را نیز ما فیه یُنظَر می گویند.

 

چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دُهُل ها می‌زدند

نقاشان چینی همین که از کارشان تمام شد برای اظهار شادمانی خود طبل می نواختند.

 

شه در آمد دید آنجا نقش ها
می‌ربود آن عقل را وقت لِقا

شاه آمد و نقش ها را دید. نقش های چینیان عقل و هوش را از سر بیننده می ربود و شاه از دیدن آن حیرت کرد.

 

بعد از آن آمد به سوی رومیان
پرده را برداشت رومی از میان

شاه پس از مشاهده نقاشی چینی ها به سراغ رومیان رفت و آن ها پرده را از بین دو اتاق کنار زدند.

 

عکس آن تصویر و آن کردارها
زد برین صافی شده دیوارها

عکس آن صورت ها و بازتاب آن عمل ها را دید که روی آن دیوارهای صیقلی شده افتاده است.

 

هر چه آنجا دید، اینجا بِه نمود
دیده را از دیده‌خانه می‌ربود

هرچه که پادشاه در آنجا دید در اینجا بهتر نمودار شد به حدی که دیده را از حدقه می ربود و مات می کرد.

 

رومیان آن صوفیان اند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر

ای پدرم منظور از رومیان همان صوفیان هستند که از کتاب و تکرار بی نیازند و فاقد هنرهای ظاهری هستند و اهل قیل و قال نیستند و به جای آن اهل حال هستند.

 

لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها

ولی اینان سینه های خود را صیقل داده اند و سینه های خود را از آز و حرص و کینه شسته اند.

 

آن صفای آینه لاشک دل است
کو نقوش بی عدد را قابل است

مولوی بیان می کند که صفای آن آینه بی گمان وصف دل است یعنی مراد از اینکه رومیان دیوار خانه را به آینه صافی مبدل کرده اند وصف صفای دل است که می تواند به اقتضای این صفا صورت ها و نقوش بی منتهایی را نمایان سازد.

محمدغزالی هم در احیاء العلوم می گوید: دل محل حقایق اشیاء است.

 

صورتِ بی‌صورتِ بی حدّ غیب
زآینهٔ دل دارد آن موسی به جیب

صورت بی حد و بی صورت عالم غیب از آینه دل بر موسی تابید به طوری که او دست در گریبان خود می کرد و دستش همچون خورشید می درخشید.

صورتِ بی صورتِ بی حد کنایه از جامعیت اسماء و صفات الهی است.

مولوی در مصراع دوم نیز به معجزه ید بیضا اشاره کرده است.

 

گرچه آن صورت نگنجد در فلک
نه به عرش و کرسی و نَی بر سَمَک

اگر چه آن صورت بی حد در فلک و در عرش و کرسی و زمین در نمی گنجد.

 

زانکه محدود است و معدود است آن
آینهٔ دل را نباشد حد بدان

زیرا فلک و عرش و عالم فرش محدود است ولی آینه دل حدّ و حصری ندارد. این نکته را نیک درک کن.

 

عقل اینجا ساکت آمد یا مُضِّل
زآنکه دل با اوست یا خود اوست دل

عقل جزوی از کیفیت تجلی حضرت پروردگار بر دل یا ساکت می ماند و یا اگر حرفی بزند گمراه می کند. از آن رو که آیا دل با اوست و یا دل خود اوست.

به عبارت دیگر: تجلی حضرت حق بر دل های پاک چنان مطلب دشوار و مبهمی است که با عقول جزئی نمی توان به آن واقف شد.

 

عکس هر نقشی نتابد تا ابد
جز ز دل هم با عدد هم بی عدد

انعکاس هیچ نقشی از نقوش جهان هستی جاودانه نیست و این ثابت می کند که پدیده های جهان نمی توانند ابدی باشند به جز تجلی حضرت حق بر دل انسان که هم به صورت صفات متکثر ظهور می کند و هم به نحو وحدانیت. یعنی تمامی صفات الهی هم از لحاظ کثرت در مقام واحدیت و هم از لحاظ وحدت در مقام احدیت در دل ظهور می کند.

 

تا ابد هر نقش نو کآید بَرو
می‌نماید بی قصوری اندرو

هر نقش نو و تازه که بر دل می رسد تا ابد در میان دل آن نقش بی حجاب و آشکارا دیده می شود.

 

اهل صیقل رسته‌اند از بو و رنگ
هر دَمی بینند خوبی بی درنگ

ولی آن ها که دل را از زنگار کثرت بو و رنگ و مادیت پاک کرده و صیقل توحید زده اند هر لحظه و دمی از جانب حق خوبی ها را مشاهده می کنند و حقایق را شهود.

 

نقش و قِشرِ علم را بگذاشتند
رایتِ عین الیقین افراشتند

این صوفیان صافی و این پیروان طریق صفا و راه وفا آن عالمان ربانی اند که صورت ظاهر علم را رها می کنند و پرچم عین الیقین را افراشته می سازند. یعنی از مرحله علم ( صورت های ذهنی ) در می گذردند و به عین ( شهود حق ) می رسند.

 

رفت فکر و روشنایی یافتند
نَحر و بحر آشنایی یافتند

از اینان فکر و اندیشه رخت بربست تا اینکه به مقام روشنایی دل رسیدند و به نزدیکترین مقام تقرب واصل شدند.

 

مرگ کین جمله از او در وحشت اند
می‌کنند این قوم بر وی ریشخند

مرگ که تمام مردم از آن وحشت و بیم دارند این عارفان کامل و مردان واصل را نمی هراساند بلکه آنان به روی مرگ ریشخند می زنند.

 

کس نیابد بر دل ایشان ظفر
بر صدف آید ضرر نی بر گُهَر

مولوی می گوید؛ هیچ کس بر دل آنان غالب نمی شود یعنی هیچ کس نمی تواند بر دل و جان این صوفیان صافی آسیب و گزندی برساند. اگر تو مدعی شوی که می توان بر جسم اینان صدمه وارد آورد می گویم که این آسیب و صدمه هرچند برتن ایشان وارد می شود ولی بر دل آنان صدمه ای نمی رسد مانند اینکه اگر صدف بشکند گوهر آن مصون می ماند.

 

گرچه نحو و فقه را بگذاشتند
لیک مَحو و فقر را برداشتند

این عارفان اگرچه قواعد علم نحو و مسائل مربوط به مباحث فقهی را رها کرده اند ولی در عوض برای محو و فقر اعتبار والایی قائل شده اند.

 

تا نقوش هشت جنت تافته است
لوح دِلشان را پذیرا یافته است

تا اینکه لوح قلب این عارفان پاکدل هشت درجه بهشت را در خود منعکس کرده است خلاصه اینکه در دل عارفان نقش حقیقی بهشت را می توان یافت.

 

برترند از عرش و کرسی و خلا
ساکنان مَقعَدِ صِدقِ خدا

این عارفان از عرش و کرسی و خلأ نیز برترند و ساکنان جایگاه و نشستگاه راستی خدا هستند.

این بیت مولوی اشاره به آیه ۵۵ سوره قمر دارد که می فرماید: در جایگاه راستی و مقام صدق نزد پادشاه توانا جای گرفته اند.

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا