سربازهای تعطیل

 

خلاصه فیلم

فیلم سربازهای جمعه داستان چند سرباز است که روز جمعه به همراه گروهبان به شهر می‌آیند. این روز تعطیل برای آن‌ها حوادثی تازه در پی دارد و آن‌ها را به نگاهی دیگر می‌رساند..

 

درباره فیلم

 

هرچند وقت یکبار هوسی به سر استاد می زند که فیلمی شبیه به یکی از آثار خودش و یا دیگری بسازد. اما متاسفانه یا همان اشتباهات اثر قبلی را دوچندان می کند و یا اینکه اگر از اثر شخص دیگری بسازد آن اثر را لت و پار می کند.

فیلم سربازهای جمعه که بیشتر شبیه به سربازهای تعطیل هستند یک فیلم بسیار تخت و یکنواخت است که هرچقدر طرفدار استاد هم باشیم احتیاج به یک تنفس ده دقیقه ای داریم.

فیلم شبیه مدل زنانه فیلم گوزنها است. اگر فیلم گوزنها را صد در نظر بگیریم متاسفانه سربازهای جمعه حتی به یک درصدی این فیلم هم نمی رسد.

شاعرانگی بیش از حد فیلم اصلا اجازه ی همذات پنداری با فیلم را نمی دهد.

رفاقت های تازه شکل گرفته در سربازی اجازه ی قانع شدن به بیننده و مخاطب را نمی دهد که بپذیرد این رفاقت تازه به یک قیام ختم می شود.

کیمیایی که استاد رفاقت است نتوانسته رفاقت را آن طور که خود یادگرفته و بلد است نشان دهد.

استاد آنقدر غرق در شاعرانگی اثرش شده که شکل گیری رفاقت را فراموش کرده است.

نمی توان در فیلم همه چیز را با دیالوگ نویسی پر کرد. درست است که دیالوگ های زیبا و شاعرانه در طول فیلم از دهان همه بیرون می آید ولی همین امر باعث به زمین خوردن اثر شده است.

بخوانید!
ولگردی در سینمای صامت؛ تأملی بر دنیای چارلی چاپلین (قسمت اول)

سکانس هایی که در فیلم ظاهرا درست هستند خود تیشه به ریشه ی فیلم می زنند. سکانس طلایی با بازی طلایی مریلا زارعی عالی است اما همین سکانس سوال هایی را در ذهن به وجود می آورد که چرا فروتن قبل از اینکه برای خواهر دوستش چماق دست بگیرد برای خواهر خود چماق دست نگرفته است؟!

شرایط خواهر خودش خیلی بدتر و وخیم تر از خواهر رفیق جدیدش است. اما چرا؟!

دوستان جدید بعد از رفتن به خانه ی دوست جدیدشان و بعد از این که متوجه می شوند که مادر دوست جدیدشان از دنیا رفته به خانه دوست جدید دیگر می روند و به پای قصه خواهر دوست جدیدشان می نشینند و تصمیم می گیرند که جمعه چماق به دست قیام کنند.

یک درام عاشقانه از خواهر دوست جدید تمام دوستان جدید را قانع می کند که دست به این کار بزنند اما مخاطب را قانع نمی کند.

استاد اگر یک بار دیگر خودش گوزنها را می دید حداقل دوباره به یاد می آورد که یک درام عاشقانه را در یک دیالوگ که (( همیشه موهاشو می بافت )) می توان گنجاند.

به یاد می آورد قصه ی رفاقت خیلی طولانی تر از یک دعوا کردن در دستشویی است.

به یاد می آورد که برای شاعرانگی احتیاجی به حضور شاعر در فیلم و یا دیالوگ های شاعرانه نیست.

به یاد می آورد سید که از شاعرانگی سر در نمی آورد شاعرانه تر از نقره حرف می زند.

استحاله در نشستن و شنیدن به یک قصه صورت نمی گیرد.

امیدوارم که استاد یک بار دیگر به آثار قبلی اش رجوع کند تا دوباره رفاقت و عاشقی را به یاد آورد.

بخوانید!
ولگردی در سینمای صامت؛ تأملی بر دنیای چارلی چاپلین (قسمت دوم)

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید