سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیستم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیستم)... شازده عزیز ... آن روز وقتی به خانه زیور برگشتم یک حس جدید داشتم. دیگر از دلهره خبری نبود.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب بیستم

شازده عزیز

آن روز وقتی به خانه زیور برگشتم یک حس جدید داشتم.

دیگر از دلهره خبری نبود.

حرف های فرخ مرا دلگرم کرد.

وقتی کنارم ایستاد تمام وجودم غرق در آرامش شد، ولی نتوانستم مستقیم در چشمانش خیره شوم.

ترسیدم بی قراری هایم بیشتر شود.

ماجرا را برای زیور تعریف کردم، او گفت از عاقبت این مسئله می ترسد و به من اخطار داد که باید خیلی حواسم را جمع کنم.

امروز صبح هم همه چیز را برای ژانت تعریف کردم. خندید و با لهجه فرانسوی اش گفت فرخ (به جای ر، ق تلفظ کرد) خیلی خوشبخته که تو رو پیدا کرده پقی… همیشه به جای پریچهر مرا پقی یعنی همان پری صدا می کند…

الان که این نامه را می نویسم جسمم خسته است اما روحم گویی تازه به بدنم حلول کرده…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا