7.4 C
Tehran
جمعه، ۲ فروردین ۱۳۹۸
خانه نویسندگان مطالب توسط ارغوان فاطمی

ارغوان فاطمی

Avatar
29 مطالب 0 دیدگاه‌ها
شب بیست و نهمشازده عزيزخيلى خوشحال هستم.مادر با آقا بزرگ صحبت كرده قرار شد دو هفته در ميان به خانه ژانت بروم.كلى به مادر اصرار كردم تا اين كار را برايم انجام داد.اما گفت آقا بزرگ شرط گذاشته...
شب بيست و هشتمشازده عزيزامروز موضوع را به ژانت گفتم.اولش به فكر فرو رفت اما بعد گفت ميتوانى روزى كه ميخواهى بروى فرخ را ببينى بهانه بتراشى و به هر بهانه اى از عمارت بيرون بروى.برايش توضيح دادم كه...
شب بيست و هفتمشازده عزيزخدا مي داند ديروز چه آشوبى در خانه به پا شد وقتى پيشنهادم را به آقابزرگ گفتم.گفت همين يه كارت مانده راه بيفتى بروى خانه آن دختر فرنگى...شازده تيرم به سنگ خورد اما مى دانيد...
شب بيست و ششم شازده عزيز از اين قايم باشك بازى خسته شدم. دلم ميخواهد رها شوم از اين بلاتكليفى حالا هم كه زيور باردار است زياد نمى توانم به بهانه رفتن به خانه او فرخ را ببينم. مادر مى گويد نبايد...
شب بيست و پنجمشازده عزيزصبح وقتى به مدرسه رفتم ژانت از دور صدايم زد و نامه اى به دستم داد و با خنده گفت: ديدى چه زود جواب نامه ات آمد؟متعجب پرسيدم نامه دست تو چه ميكند؟گفت صبح كه...
شب بیست و چهارمشازده عزیزامروز صبح که به مدرسه رفتم در راه فرخ را دیدم و تا خیابان خلوت بود از جلویش رد شدم و بعد نامه را جلوی پایش انداختم.اول متعجب به من نگریست اما بعد از چند...
شب بیست سوم شازده عزیز برای فرخ نامه نوشتم، متن نامه ام این بود: سلام نمی دانم این مدت کجا بودید؟ یا چرا انقدر خسته و تکیده به نظر می رسید. خیلی نگرانتان بودم. این چند روز که ندیدمتان مثل چند سال گذشت. از همه...
شب بیست و دومشازده عزیزامروز بعد از یک هفته عاقبت فرخ را دیدم.کمی لاغر تر شده بود و چشم هایش برق همیشگی را نداشت، قلبم می سوخت، تیر می کشید.چرا به این حال و روز افتاده بود...؟چرا چشمانش آنقدر...
شب بیست و یکمشازده ی عزیزچند روز است فرخ را نمی بینم.راستش را بخواهید کمی نگرانم.می ترسم دیگر نتوانم او را ببینم.من که نشانی از او ندارم برای همین خیلی دلهره دارم....یعنی چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟ خیلی...
شب بیستمشازده ی عزیزآن روز وقتی به خانه ی زیور برگشتم یک حس جدید داشتم.دیگر از دلهره خبری نبود.حرف های فرخ مرا دلگرم کرد.وقتی کنارم ایستاد تمام وجودم غرق در آرامش شد، ولی نتوانستم مستقیم در چشمانش خیره شوم.ترسیدم...