خانه نویسندگان مطالب توسط ارغوان فاطمی

ارغوان فاطمی

Avatar
61 مطالب 0 دیدگاه‌ها
داستان باغ سیب

باغ سیب

به او میگویم: میشه با سازت عکس بگیرم؟ میگوید: بله خانم جان چرا نشه؟ فکر کنم سیزده چهارده ساله باشد، چشمهایش سبز است. یاد درختان باغ سیبمان می افتم، یاد تفرش. چیزی توی سینه ام می لرزد، مینا دوربین به دست منتظر...
شب پايانى شازده عزيزمدو سال از آخرين نامه اى كه برايتان نوشتم مي گذرد. ديگر دستم به نوشتن نرفت اما دو سال سختى را پشت سر گذاشتم.آقا بزرگ پارسال به رحمت خدا رفت. اين بار به راستى ما تنهاى تنها...
شب پنجاه و نهم شازده عزيزفرخ نيامد و فكر مى كنم ديگر هم قرار نيست بيايد.قيدش را نزدم اما زمان كه مي گذرد حس مي كنم روز به روز چهره اش در ذهنم كم رنگ تر مي شود جز چشمان...
شب پنجاه و هشتم شازده عزيزدو ماه ميگذرد..نه فرخ را ديده ام نه كسى از او خبرى دارد.يك روز پيش آقا بزرگ رفتم و با جيغ و گريه و شيون برايش خط و نشان كشيدم.گفتم: حتما شما سر به نيستش...
شب پنجاه و هفتم شازده عزيزانگار دلهره هاى من تمامى ندارند.بعد از روزى كه فرخ به عمارت آمد و نمى دانم چه حرف هايى بين او و آقابزرگ رد و بدل شد خبرى از او ندارم.حتى ژانت هم اورا نديده...
شب پنجاه و ششم شازده عزيزآنچه در اين نامه براى شما مينويسم را خودم هنوز باور نكرده ام.ديروز آقابزرگ مرا به اتاقش خواست.وقتى كه رفتم مختصر و مفيد گفت كه با وصلت من و فرخ موافق است.!آنقدر شوكه شدم كه...
شب پنجاه و پنجم شازده عزيزديشب خواستم از عمارت بروم اما پشت در حياط كه رسيدم پاهايم لرزيدند.انگار از پشت سر كسى صدايم زد و گفت نرو!پدرم را در آن حوالى حس كردم.شايد به عادت هميشگى اش لابه لاى درختان...
شب پنجاه و چهارم شازده عزيزچند روز بيشتر به عید نمانده و همه مشغول خانه تكانى هستند. بى بى هر سال نزديك نوروز سر از پا نمى شناسد.من اما فكرهايم را كرده ام، طى چند روز آينده مي روم..وسايلم را...
شب پنجاه و سوم شازده عزيزباران به درگاه چوبى پنجره مي خورد و بوى چوب خيس در اتاق ها پيچيده است.چند روزى است صداى خودم را درست و حسابى نشنيده ام. از بس كم حرف مي زنم صداى خودم دارد...
شب پنجاه و دوم شازده عزيزده روز گذشت و هم چنان در بي خبرى به سر مي برم. هنوز نفهميده ام فرخ به آقا بزرگ چه گفته است.نامه اى هم به دستم نرسيده است.ژانت در طول اين ده روز دو...