شب بیست و دوم

شازده عزیز

امروز بعد از یک هفته عاقبت فرخ را دیدم.

کمی لاغر تر شده بود و چشم هایش برق همیشگی را نداشت، قلبم می سوخت، تیر می کشید.

چرا به این حال و روز افتاده بود…؟

چرا چشمانش آنقدر بی رمق بود…

یادم آمد چند وقت پیش بی بی گفت عشق وقتی در جانت بیفتد دیگر نمی توانی نادیده اش بگیری، هر وقت معشوقت ناراحت باشد تو هم ناراحتی و هر وقت خوشحال تو هم خوشحالی، انگار یک روح در دو بدن…

و حالا میفهمم که چقدر حرف هایش حقیقت دارد

بگذریم…

میخواستم بروم و از او تمام سوال هایم را بپرسم و این نگرانی تمام شود..

اما خیابان شلوغ بود و من نتوانستم جلو بروم.

به مدرسه که رفتم موضوع را با ژانت در میان گذاشتم و او گفت بهتر است برایش نامه بنویسی و فردا به او بدهی…

 

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!
دیباچه نوین شاهنامه، بهرام بیضایی؛ به بهانه بزرگداشت حکیم فردوسی

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید