داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و نهم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و نهم)... شازده عزيز خيلى خوشحال هستم. مادر با آقا بزرگ صحبت كرده قرار شد دو هفته در ميان به خانه ژانت بروم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب بیست و نهم

شازده عزیز

خیلى خوشحال هستم.

مادر با آقا بزرگ صحبت کرده و قرار شد دو هفته در میان به خانه ژانت بروم.

کلى به مادر اصرار کردم تا این کار را برایم انجام داد.

اما گفت آقا بزرگ شرط گذاشته است که بعد از گرفتن دیپلم باید به فکر ازدواج و رفتن به خانه خودم باشم.

یعنى تابستان باید عروسى کنم.

اول کمى دمق شدم اما دیر یا زود این اتفاق می افتاد.

خوب میدانم آقا بزرگ از دست کارهایم خسته شده و حوصله سر و کله زدن با من را ندارد.

تصمیم گرفته ام با فرخ صحبت کنم و همه چیز را برایش بگویم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا