داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و هفتم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و هفتم) ... شازده عزيز خدا مي داند ديروز چه آشوبى در خانه به پا شد وقتى پيشنهادم را به آقابزرگ گفتم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب بیست و هفتم

شازده عزیز

خدا می داند دیروز چه آشوبى در خانه به پا شد وقتى پیشنهادم را به آقابزرگ گفتم.

گفت همین یه کارت مانده راه بیفتى بروى خانه آن دختر فرنگى…

شازده تیرم به سنگ خورد اما مى دانید که من در بند این حرف ها نمى مانم.

با ژانت در میان میگذارم شاید راه حل خوبى به ذهنش برسد.

دیدن فرخ براى من بیشتر از این ها ارزش دارد.

دیدن چشم هایش ..

شنیدن صدایش..

من پاک شیفته اش شده ام.. قلبم بدون دیدنش نمى تپد …

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا