پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و چهارم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت بیست و چهارم)... شازده عزیز امروز صبح که به مدرسه رفتم در راه فرخ را دیدم و تا خیابان خلوت بود از جلویش رد شدم و بعد نامه را جلوی پایش انداختم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب بیست و چهارم

شازده عزیز

امروز صبح که به مدرسه رفتم در راه فرخ را دیدم و تا خیابان خلوت بود از جلویش رد شدم و بعد نامه را جلوی پایش انداختم.

اول متعجب به من نگریست اما بعد از چند لحظه لبخندی زد و نامه را برداشت.

من هم با خیال راحت به مدرسه رفتم. حالا فقط منتظر جوابش هستم، منتظر خبری از طرف او…

لبخندش انگار بعد از این چند روز جان تازه ای به من بخشید…

وقتی به عمارت برگشتم زیور آمده بود. خیلی از دیدنش خوشحال شدم و او را محکم در آغوش گرفتم که مادرم گفت آرام تر خواهرت حامله است…

اولش بهت زده شدم اما وقتی لبخندهای زیور را دیدم از خوشحالی جیغ کشیدم و دوباره او را در آغوش گرفتم …

امروز خیلی روز خوبی برایم بود…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا