سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت دهم )

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت دهم )... شازده عزیزخیلی ناراحتم، کمی سرما خورده ام و ناخوشم، به همین سبب مادر نگذاشت به مدرسه بروم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب دهم

شازده عزیز

خیلی ناراحتم، کمی سرما خورده ام و ناخوشم، به همین سبب مادر نگذاشت به مدرسه بروم.

دلم گرفته است، امروز نتوانستم فرخ را ببینم.

یعنی او هم متوجه نبود من شده است؟ یا اصلا برایش فرقی نمی کند؟

دیشب انقدر تبم بالا رفت که مادرم می گفت هذیان می گفتی…

شازده حس بدی دارم، کلافه ام،

دلم می خواهد زودتر حالم بهتر شود و به مدرسه بروم تا بتوانم فرخ را ببینم…

دلم برایش تنگ شده است.

چه درد بدیست

یک روز ندیدمش به چه روزی افتاده ام…

آقا بزرگ چند روزی است در گرامافون داخل اتاقش صفحه می گذارد و گوش می کند، من هم زیر پنجره اتاقش می نشینم و به صدای زیبای موسیقی گوش می دهم و خیال می بافم.

به یاد چشم های فرخ که می افتم نا خودآگاه ته دلم خالی می شود.

من دیگر پریچهر سابق نیستم، در شب چشمان فرخ گم شده ام، در عمق سکوت و سیاهی چشمانش غرق شده ام…

انگار دوباره دارم هذیان می گویم.

وقتتان را نمی گیرم

به یادتان هستم…

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا