پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت سیزدهم )

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت سیزدهم )... شازده عزیزم الان که نامه را می نویسم به همه چیز آگاهم و می دانم ممکن است این داستان عاشقانه برایم دردسرساز شود.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سیزدهم

شازده عزیزم

الان که نامه را می نویسم به همه چیز آگاهم و می دانم ممکن است این داستان عاشقانه برایم دردسرساز شود.

عشق کلا دردسر است، چه رسد به آنکه پریچهر نوه صنیع الملک محتشم (آقا بزرگ) و دختر مرحوم منوچهر ستوده عاشق یک رهگذر شود.

این از نظر من خیلی شیرین است اما دیگران نظر دیگری دارند.

می خواهم سر صحبت را با فرخ باز کنم. این پنهان کاری هرچه زودتر تمام شود بهتر است.

هر چند طاقت نه شنیدن را ندارم به هر حال برای آبروی خودم و خانواده ام بسیار بد می شود، اما ژانت گفت باید صادق و رو راست باشی حتی با خودت…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا