پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی ام)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی ام)... شازده عزيز خواب هايم پريشان شده اند. دلم ميخواهد زودتر روزى كه قرار است به خانه ژانت بروم فرا برسد.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سى ام

شازده عزیز

خواب هایم پریشان شده اند.

دلم می خواهد زودتر روزى که قرار است به خانه ژانت بروم فرا برسد.

شب ها در خیال خوش فرخ به خواب میروم و روزها را با فکر او سپرى میکنم.

حالا که این نامه را می نویسم شهریار اینجا زیر لحاف سبز من خوابیده است.

خودش به مادر گفت امشب می خواهم پیش پریچهر بخوابم، منم با کمال میل قبول کردم.

همانطور که جدایى از زیور برایم سخت بود، دوری از شهریار هم سخت است…

باید شمع را خاموش کنم وگرنه از نور آن برادرم بیدار می شود، هرچند شب هاى من با برق چشمان سیاه فرخ روشن است.

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا