ادبیات داستان کوتاه

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی ام)

پريچهر - داستان کوتاه پريچهر

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سى ام

شازده عزیز

خواب هایم پریشان شده اند.

دلم می خواهد زودتر روزى که قرار است به خانه ژانت بروم فرا برسد.

شب ها در خیال خوش فرخ به خواب میروم و روزها را با فکر او سپرى میکنم.

حالا که این نامه را می نویسم شهریار اینجا زیر لحاف سبز من خوابیده است.

خودش به مادر گفت امشب می خواهم پیش پریچهر بخوابم، منم با کمال میل قبول کردم.

همانطور که جدایى از زیور برایم سخت بود، دوری از شهریار هم سخت است…

باید شمع را خاموش کنم وگرنه از نور آن برادرم بیدار می شود، هرچند شب هاى من با برق چشمان سیاه فرخ روشن است.

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

نوشته های مرتبط

قیدار نوشته رضا امیرخانی

زهره دره شیری

وحشی بافقی در سوگواری حسین بن علی (علیه السلام)

محمد زکی زاده

آیدا، امید و شیشه عمرم؛ مثل خون در رگ های من

محمد زکی زاده

دیدگاه خود را ثبت کنید