داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و نهم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و نهم)... شازده عزیز آن شب بعد از رفتن مهمان ها آقابزرگ خواب را بهانه کرد و جوابی نداد.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سی و نهم

شازده عزیز

آن شب بعد از رفتن مهمان ها آقابزرگ خواب را بهانه کرد و جوابی نداد، اما روز بعد مادرم را صدا کرد و با او مدتی صحبت کرد.

وقتی مادرم از اتاق او بیرون آمد کمی گرفته و پریشان به نظر می رسید.

آخر خودش از فرخ و خانواده اش خوشش آمده بود، همینطور زیور هم خیلی خوشحال بود و میگفت اگر وصلت سر بگیرد، مطمئنم خوشبخت میشوی. اما انگار آقا بزرگ تصمیم دیگری گرفته بود.

مادر گفت آقابزرگ گفته است آن ها را رد کنم، به درد ما نمی خورند، در سطح ما نیستند، خانواده متوسطى هستند…

دیگر چیزی نمی شنیدم، فقط لحظه به لحظه از درون تهی می شدم!

یکباره قصر آرزوها و رویاهایم فرو ریخت…

آه شازده… بلاتکلیفی بیچاره ام کرده، نمی توانم بی فرخ زندگی کنم نمی توانم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا