سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و هشتم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و هشتم)... شازده عزیز امروز با اضطرابی غیر قابل وصف به پایان رسید و من در انتهای همه اتفاقات برای شما می نویسم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سی و هشتم

شازده عزیز

امروز با اضطرابی غیرقابل وصف به پایان رسید و من در انتهای همه اتفاقات برای شما می نویسم…

تقریبا یک هفته از نوشتن نامه قبلی ام می گذرد.

امروز فرخ و خانواده اش به عمارت آمدند. مادرم به زیور هم خبر داده بود که بیاید، بی بی میگوید هرچه نباشد خواهر بزرگترت است، بگذریم…

وقتی از پشت پنجره اتاق فرخ را دیدم که به همراه پدرش به اتاق مهمانخانه می رفت قلبم فرو ریخت.

چقدر زیبا و موقر به نظر می رسید، مادرش و خواهرش هم نزد مادرم به اتاق مهمانخانه کوچک آمدند.

حرف هایی در مورد مسایلی که اصلا ربطی به خواستگاری نداشت رد و بدل شد و در نهایت مادر فرخ خواست که مرا ببیند.

زیور به اتاق گوشواره آمد و مرا صدا زد.

با اضطرابی شدید وارد مهمانخانه شدم، موهایم را به گفته زیور نبسته بودم و یک پیراهن کرپ قهوه ای پوشیده بودم.

مادر و خواهر فرخ به من لبخند زدند و شروع کردند از من تعریف کردن، خجالت می کشیدم اما نمی خواستم به روی خودم بیاورم.

صدای آقا بزرگ نمی آمد. بیشتر دلم می خواست بدانم در مجلس مردانه چه خبر است. بعد از مدتی آقا ابراهیم از بیرون در مادرم را صدا کرد و گفت خانم جان مهمان ها دارند تشریف می برند. گفتند به خانم والده و صبیه خبر دهم.

مادر و خواهر فرخ با لبخند مهربانی صورتم را بوسیدند و خداحافظی کردند.

بعد از رفتن آنها خواب هایم پر شده از لبخند و نگاه عمیق فرخ.

می خواهم هرچه زودتر به این دورى پایان بدهم. تصمیم گرفته ام با وجود مخالفت های آقا بزرگ با او ازدواج کنم، ولی بعد از این دیگر نه رنگ عمارت را مى بینم و نه رنگ خانواده ام را، از این بابت مطمئنم، گیر افتاده ام!

بین عشق و منطق، البته این منطق آقا بزرگ است، من این بار میخواهم برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم..

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا