داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و چهارم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت سی و چهارم)... شازده عزيز روزهاى سرد از پى هم ميگذرند ده روز گذشت حتى صبح ها ديگر فرخ را نمى بينم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب سى و چهارم

شازده عزیز

روزهاى سرد از پى هم میگذرند.

ده روز گذشت حتى صبح ها دیگر فرخ را نمى بینم. نا امیدى سراسر قلبم را گرفته است.

اصلا حوصله ندارم به مدرسه بروم. ژانت هم متوجه بى حوصلگی ام شده است.

اما در خواب هایم تقریبا هر شب فرخ مى آید و نگاه مى کند و هیچ نمى گوید.

انگار خودش هم فهمیده است چشم هایش تمام بند هاى ارتباطى من را از اطراف مى برد.

ساعت ها زیر کرسى مى نشینم و فکر میکنم و رویا میبافم. دیگر امیدى ندارم بیاید انگار بین چهار دیوار سنگى مانده ام روز به روز فشرده تر میشوم.

شازده شاید آغوش شما آرامم کند پس چرا بر نمى گردید؟

گاهى فکر میکنم تمام این اتفاقات خواب و خیال بوده است و فرخ وجود خارجى ندارد اما…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا