داستان کوتاه پریچهر (قسمت نوزدهم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت نوزدهم)... شازده عزیز امروز به دیدن زیور رفتم. ساعت 3 راننده مرا به خانه او برد. بعد از چند هفته که دلتنگش بودم او را در آغوش گرفتم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب نوزدهم

شازده عزیز

امروز به دیدن زیور رفتم. ساعت ۳ راننده مرا به خانه او برد.

بعد از چند هفته که دلتنگش بودم او را در آغوش گرفتم. بعد با هم به مهمانخانه رفتیم، سراغ مادر و آقابزرگ و شهریار را گرفت…

و اما همه پیشامدهای این مدت را برایش تعریف کردم.

به او گفتم که ساعت ۵ در کوچه تاج قرار دارم.

شوهر زیور با این که از او خیلی بزرگتر است اما مرد خوبیست شازده، اولش زیور راضی نبود اما حالا راضی است. هوشنگ خان خیلی به زیور احترام می گذارد و همه چیز برایش فراهم می کند…بگذریم…

خوشبختانه امروز خانه نبود، نمی توانستم جلوی چشمان او سر قرار بروم.

ساعت ۴:۳۰ بود و من جلوی آینه میز توالت روسی زیور سر و وضعم را درست می کردم…

زیور مدام سفارش می کرد: زود برگرد.

خیلی اضطراب داشتم.

یک پیراهن زمستانی کرم تنم بود، با پالتوی قهوه ای و کلاه همرنگ پیراهن…

از خانه که بیرون آمدم هوا ابری بود.

کوچه خلوت بود، به سرعت به سمت محل قرار رفتم و دیدم فرخ آن جا ایستاده و منتظر است…

نزدیک که شدم سلام کردم و روبه روی او ایستادم…

اضطراب از لرزش دست هایم کاملا مشخص بود، اما به روی خودم نمی آوردم.

فرخ هم سلام کرد و با لبخند احوالپرسی کرد و کمی صحبت کرد و آخر سر گفت که می خواهد بیشتر با من آشنا شود و نظر من برایش مهم است.

من در تمام مدتی که فرخ صحبت می کرد، سرم را پایین انداخته بودم و با بند کیفم بازی می کردم.

فقط گفتم در این مورد فکر می کنم و جواب شما را می دهم و قرار شد چند روز بعد قرارمان باشد همینجا تا من جواب او را بدهم.

شازده نمی دانید چه حسی داشتم، دلم نمی خواست از او جدا شوم.

دوست داشتم ساعت ها همانجا بایستم و او برایم حرف بزند.

اما هوا رو به تاریکی می رفت و من زودتر باید به خانه زیور بر می گشتم.

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا