سه شنبه/ ۲۵ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت هفتم )

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت هفتم )... حتی وقتی اسمش را با خودم تکرار می کنم قلبم به شدت می تپد آنقدر که حس می کنم دارد از سینه ام بیرون می آید.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب هفتم

شازده عزیز

فرخ …

اسمش فرخ است، امروز فهمیدم.

زمانی که داشت سوار درشکه می شد یک نفر از آن طرف خیابان صدایش زد…

فرخ…فرخ..

حتی وقتی اسمش را با خودم تکرار می کنم قلبم به شدت می تپد آنقدر که حس می کنم دارد از سینه ام بیرون می آید…

امروز مادرم می گفت قرار است شما برگردید.

نمی دانید چقدر خوشحال شدم، انقدر که از اتاق بیرون دویدم و خوردم به سینی غذا که دست آقا ابراهیم بود و داشت برای آقا بزرگ می برد و تمام ظرف ها ریخت و شکست…

ابراهیم سرایدار جدید باغ است و آقا بزرگ او را آورده…

خلاصه کلی همه سرزنشم کردند ولی عین خیالم نیست.

چی مهم تر از برگشتن شما!

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا