شب پنجاهم

 

شازده عزیز

دیشب جوهر خودنویس تمام شد و حالا من ادامه ى اتفاقات دیشب را می نویسم.

یک ساعتى از رفتن آقا بزرگ به عمارت کلاه فرنگى گذشته بود که در عمارت باز شد و آقا بزرگ به سمت اتاق خودش آمد و چند دقیقه بعد فرخ همراه آقا ابراهیم به سمت در باغ رفت.

فرخ رفت…از شدت کنجکاوى با دقت بیشترى به فرخ نگاه می کردم تا بفهمم چه اتفاقى افتاده است.

مادر هم هنوز برنگشته بود. شهریار در آغوش من به خواب رفته بود نمى توانستم تکان بخورم ترسیدم از خواب بیدار شود.

هیچ صدایى نمى آمد. با خودم کلنجار می رفتم که تکان نخورم اما طاقت نیاوردم. شهریار را آرام از روى پایم روى تشک کنار کرسى گذاشتم و لحاف را رویش کشیدم. شال قلاب بافى شده را از روى چوب رختى برداشتم روى شانه ام انداختم و بیرون رفتم. صداى پچ پچ مادر را از مطبخ شنیدم که به بى بى می گفت:

طفلک بچه ام حال و روز خوبى ندارد. انشالله این قضیه ختم به خیر شود. از شدت سرما نتوانستم روى پله ها بایستم و به اتاق برگشتم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!
پریچهر ( قسمت سی و یکم )

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید