داستان کوتاه پریچهر (قسمت پنجاه و دوم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت پنجاه و دوم)... شازده عزيز ده روز گذشت و هم چنان در بي خبرى به سر مي برم. هنوز نفهميده ام فرخ به آقابزرگ چه گفته است.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب پنجاه و دوم

شازده عزیز

ده روز گذشت و همچنان در بی خبرى به سر می برم. هنوز نفهمیده ام فرخ به آقابزرگ چه گفته است.

نامه اى هم به دستم نرسیده است.

ژانت در طول این ده روز دو بار آمد اما او هم خبرى از فرخ نداشت. حتى او را ندیده بود.

نگرانى جانم را به لب رسانده. هر شب خواب هاى آشفته به سراغم مى آیند.

آقابزرگ از آن روز فقط جواب سلام مرا مى دهد، با مادر هم فقط در مورد امور خانه صحبت می کند.

اگر شهریار نبود مطمئنا دق می کردم.

شازده امیدوارم هر چه سریعتر خبرى از فرخ شود یا دست کم آقابزرگ چیزى بگوید.

نکند فرخ پشیمان شده یا آقابزرگ اورا تهدید کرده است..!!

آه نمى دانم چه می شود…

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا