شب پنجاه و دوم

 

شازده عزیز

ده روز گذشت و هم چنان در بی خبرى به سر می برم. هنوز نفهمیده ام فرخ به آقا بزرگ چه گفته است.

نامه اى هم به دستم نرسیده است.

ژانت در طول این ده روز دو بار آمد اما او هم خبرى از فرخ نداشت. حتى اورا ندیده بود.

نگرانى جانم را به لب رسانده، هر شب خواب هاى آشفته به سراغم مى آیند.

آقا بزرگ از آن روز فقط جواب سلام مرا مى دهد، با مادر هم فقط در مورد امور خانه صحبت می کند.

اگر شهریار نبود مطمئنا دق می کردم.

شازده امیدوارم هر چه سریعتر خبرى از فرخ شود یا دست کم آقا بزرگ چیزى بگوید.

نکند فرخ پشیمان شده یا آقا بزرگ اورا تهدید کرده است..!!

آه نمى دانم چه می شود…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!
پریچهر ( قسمت پنجاه و پنجم )

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید