پنجشنبه/ ۳ تیر / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر (قسمت پنجاه و نهم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت پنجاه و نهم)... شازده عزيز فرخ نيامد و فكر مى كنم ديگر هم قرار نيست بيايد.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب پنجاه و نهم

شازده عزیز

فرخ نیامد و فکر مى کنم دیگر هم قرار نیست بیاید.

قیدش را نزدم اما زمان که می گذرد حس می کنم روز به روز چهره اش در ذهنم کم رنگ تر می شود جز چشمان سیاهش…

اما راستش را بخواهید قید برگشتن شما را زده ام.

پدرم اگر می دانست که شما مى روید و پشت سرتان را هم نگاه نمى کنید هیچوقت من را به شما نمى سپرد…

دوباره به مدرسه می روم. آقابزرگ با دیدن حال و روزم اجازه داد به مدرسه بروم.

ژانت را می بینم و این حالم را کمى بهتر می کند.

ژانت حرفى از فرخ نمى زند، نمى خواهد ناراحتم کند.

پسر زیور به دنیا آمد. مثل یک بچه گربه کوچک و سفید است.

از مدرسه که برمی گردم با شوق عجیبى در آغوشش می گیرم.

چقدر کوچک و ناتوان است..!

چقدر دلم می خواست بچه خودم را در آغوش بگیرم.

زیور فقط لبخند می زند و سعى می کند سر مرا با کار هاى بچه گرم کند.

وقتى کودکى در خانه اى متولد می شود فضاى آن خانه گرم و شیرین می شود…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

منتخب سردبیر

اسکرول به بالا