شب پنجاه و یکم

 

شازده عزیز

دیروز نتوانستم از قضیه سر در بیاورم و امروز هم!

از صبح پشت در باغ منتظر ژانت بودم ولى او هم نیامد.

آقا بزرگ از دیروز به اتاقش رفته و بیرون نیامده. فقط آقا ابراهیم برایش شام برد که ظرف ها دست نخورده به مطبخ برگشت.

نمى دانم بین او و فرخ چه گذشته است.!

اوضاع شهر هم بهم ریخته، هر چند روز یکبار سر و صدایى از یک گوشه اش بلند می شود. من اما در این فکر ها نیستم، فقط به فکر اتفاقات دیروز هستم.

آقا بزرگ حتى با مادر هم صحبت نکرد که از او بپرسم.

یک هفته اى می شود که به مدرسه نرفته ام،

دلم حتى براى درس هایم تنگ شده…

 

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!
بهار از منظر "محمد رضا شفیعی کدکنی"

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید