دوشنبه/ ۳۱ خرداد / ۱۴۰۰

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت چهاردهم )

داستان کوتاه پریچهر ( قسمت چهاردهم )... شازده عزیز ماه امشب کامل است. مثل همان شب هایی که آسمان صاف بود، چند ستاره در سکوت و سیاهی آن می درخشیدند.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند.

 

شب چهاردهم

شازده عزیز

ماه امشب کامل است.

مثل همان شب هایی که آسمان صاف بود، چند ستاره در سکوت و سیاهی آن می درخشیدند.

امشب از آن شب هایی است که دوست داشتم با هم در ایوان می نشستیم و برایم فال حافظ می گرفتید و من فقط و فقط به صدای دلنشین شما گوش می سپردم.

می دانید از وقتی پدرم مُرد جز شما کسی نیست که با او صحبت کنم.

مادرم بعد از همه این اتفاق ها دیگر حتی حوصله خودش را ندارد.

فقط مشغول رسیدگی به کارهای شهریار است، هر چه نباشد او کوچک است نمی شود به امان خدا رهایش کند، مثل من.

امشب آرام تر از همیشه ام، فقط می خواهم فال بگیرم و شعر بخوانم…

کتاب را که ورق می زنم این شعر می آید:

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید…

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا