داستان کوتاه پریچهر (قسمت چهل و نهم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت چهل و نهم)... شازده عزيز امروز صبح در عمارت را زدند. آقابزرگ طبق معمول در اتاقش مطالعه ميكرد. مادر داشت يكى از لحاف ها را آستر مي كرد.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند…

 

شب چهل و نهم

شازده عزیز

امروز صبح درعمارت را زدند.

آقابزرگ طبق معمول در اتاقش مطالعه می کرد. مادر داشت یکى از لحاف ها را آستر می کرد و بى بى هم در مطبخ بود، شهریار روى پاى من نشسته بود و داشتیم با هم بازى می کردیم.

تنها او بود که مرا از فکر و خیال مى رهاند.

صداى در که آمد آقا ابراهیم با عجله به طرف در دوید و با صداى بلند گفت آمدم.

مادر گفت پریچهر جان از پنجره ببین چه کسى آمده؟

بى حوصله از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. وقتى پرده را کنار زدم نفسم بند آمد. فرخ در چارچوب در ایستاده بود و با آقا ابراهیم صحبت می کرد.

چند لحظه بعد او را به داخل دعوت کرد و پشت سرش در را بست و به سمت عمارت دوید.

فرخ اما همانجا ایستاده بود. کمى لاغر شده بود. لحظه به لحظه ته دلم خالى میشد. دلم لک زده بود براى دیدنش…

صداى مادر مرا به خود آورد. پریچهر چرا ماتت برده؟ گفتم ببین چه کسى آمده؟

_فرخ

_چى؟!

فرخ آمده

مادر به سرعت از جا بلند شد و گفت خدا مرگم بده این پسر اینجا چه کار دارد؟

من همانطور مات و مبهوت به مادر نگریستم که چادرش را سر کرد و از اتاق بیرون رفت. دوباره پرده را کنار زدم.

اینبار فرخ کلاهش را برداشته بود و سوز سردى که مى آمد موهایش را آشفته کرد…

خیره به فرخ در خیالاتم بودم که دیدم آقا ابراهیم دارد به سمت فرخ مى رود و او را به طرف عمارت کلاه فرنگى راهنمایى کرد.

چند دقیقه بعد آقابزرگ با عباى پشمى اش که روى شانه انداخته بود با عصا به سمت کلاه فرنگى رفت اما مادر را ندیدم.

قلبم داشت از سینه بیرون مى آمد. فکرهاى بد مدام از ذهنم مى گذشتند؛ نکند بلایى سر فرخ بیاید؟

از شدت اضطراب روى زمین نشستم و شهریار را محکم در آغوش گرفتم..

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اخبار داغ

آخرین مطالب

اسکرول به بالا