پریچهر ( قسمت چهل و نهم )

0
پریچهر

شب چهل و نهم

شازده عزیز

امروز صبح در عمارت را زدند.

آقابزرگ طبق معمول در اتاقش مطالعه میکرد. مادر داشت یکى از لحاف ها را آستر می کرد و بى بى هم در مطبخ بود، شهریار روى پاى من نشسته بود و داشتیم با هم بازى می کردیم.

تنها او بود که مرا از فکر و خیال مى رهاند

صداى در که آمد آقا ابراهیم با عجله به طرف در دوید و با صداى بلند گفت آمدم.

مادر گفت پریچهر جان از پنجره ببین چه کسى آمده؟

بى حوصله از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. وقتى پرده را کنار زدم نفسم بند آمد. فرخ در چارچوب در ایستاده بود و با آقا ابراهیم صحبت می کرد.

چند لحظه بعد اورا به داخل دعوت کرد و پشت سرش در را بست و به سمت عمارت دوید.

فرخ اما همانجا ایستاده بود. کمى لاغر شده بود. لحظه به لحظه ته دلم خالى میشد. دلم لک زده بود براى دیدنش…

صداى مادر مرا بخود آورد. پریچهر چرا ماتت برده؟ گفتم ببین چه کسى آمده؟

_فرخ

_چى؟!

فرخ آمده

مادر به سرعت از جا بلند شد و گفت خدا مرگم بده این پسر اینجا چه کار دارد؟

من همانطور مات و مبهوت به مادر نگریستم که چادرش را سر کرد و از اتاق بیرون رفت. دوباره پرده را کنار زدم.

اینبار فرخ کلاهش را برداشته بود و سوز سردى که مى آمد موهایش را آشفته کرد…

خیره به فرخ در خیالاتم بودم که دیدم آقا ابراهیم دارد به سمت فرخ مى رود و اورا به طرف عمارت کلاه فرنگى راهنمایى کرد.

چند دقیقه بعد آقا بزرگ با عباى پشمى اش که روى شانه انداخته بود با عصا به سمت کلاه فرنگى رفت اما مادر را ندیدم.

قلبم داشت از سینه بیرون مى آمد. فکرهاى بد مدام از ذهنم مى گذشتند؛ نکند بلایى سر فرخ بیاید؟

از شدت اضطراب روى زمین نشستم و شهریار را محکم در آغوش گرفتم..

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!  باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت اول)

 

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید