پریچهر ( قسمت چهل و هشتم )

0
پریچهر

شب چهل و هشتم

 

شازده عزیز

دیروز با مادر صحبت کردم.

امروز من و مادر به دیدن زیور رفتیم. گمان می کنم آقا بزرگ اجازه تنها خارج شدن مرا از خانه نداده است.

شهریار به خاطر بیماری اش با ما نیامد و او را بی بی نگه داشت.

از قضا خواهرهای شوهر زیور هم مهمان خانه ی او بودند.

مادر کمى با زیور احوال پرسی کرد و مشغول صحبت با مهمان ها شد، من هم از فرصت استفاده کردم و تمام ماجراهایی را که این مدت پیش آمده بود برای زیور تعریف کردم.

زیور با دهان و باز متعجب به من نگاه می کرد، باورش نمی شد من اینگونه با آقا بزرگ صحبت کرده باشم.

وقتى حرف هایم تمام شد گفت: پریچهر مطمئنى این پسر ارزش این همه جنجال رو داره؟

با اینکه ته دلم کمی تردید داشتم اما گفتم: بله که داره، زیور جان من این قضیه را به خوبی تمام می کنم.

مادر چند لحظه ای بود به ما نگاه می کرد،

بعد از عصرانه به خانه بر گشتیم.

دلم میخواست زیور هم کنارم بود. حالا که وزنش زیاد شده بود و نمی توانست کار کند دوست داشتم مراقبش باشم و به او کمک کنم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

بخوانید!  باب سوم گلستان سعدی؛ در فضیلت قناعت(قسمت نهم)

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید