داستان کوتاه پریچهر (قسمت چهل و هفتم)

داستان کوتاه پریچهر (قسمت چهل و هفتم)... شازده عزیز برای فرخ چند سطر کوتاه نوشتم.. صبح ژانت هم به مدرسه نرفته بود. از در پشتى آمد و نامه را به او دادم.

شب ها که سکوت همه جا را فرا می گیرد، پریچهر دست به نوشتن می برد.

از عشق و از وقایعى که در غیاب شازده در عمارت رخ می دهد می نویسد. پریچهر امیدوار است که به زودى عموى حمایت کننده اش از سفر فرنگ برگردد. هیچکس از او خبرى ندارد و هیچکس جز پریچهر به بازگشتنش به ایران امیدوار نیست. او دلتنگ تنها عموى خود شده و نمى تواند دلتنگى اش را جز به کاغذهاى سفید که هر شب سیاه می شوند به کسى بگوید.

سال دقیق داستان مشخص نیست، اما داستان مربوط به دوره اى است که زندگى هیچ شباهتى به امروز نداشت. خانه ها بزرگ و سرسبز بودند و دلها کمتر می شکستند

 

شب چهل و هفتم

شازده عزیز

برای فرخ چند سطر کوتاه نوشتم.

صبح ژانت هم به مدرسه نرفته بود. از در پشتى آمد و نامه را به او دادم.

در نامه از وضعیتم برایش نوشتم و اینکه با آقابزرگ صحبت کرده ام، شازده نمی دانم چه کنم؟ خسته شده ام.

شهریار مریض شده است و مادرم مشغول رسیدگی به اوست. بی بی هم طبق معمول کارهای هر روزش را انجام می دهد.

انگار همه یادشان رفته چهار روز پیش در این خانه چه شد؟

فکر می کنند من تسلیم شده ام! چه خیال باطلى!

دلم برای زیور هم تنگ شده است، می خواهم به مادر بگویم و فردا به دیدن زیور بروم…

 

 

مجله اینترنتی تحلیلک

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسکرول به بالا